گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

من؟ حسین طارمیلر. کسی که به دنبال فهم بهتر زندگی و جهان است . اینجا از هنر زندگی کردن می نویسم و مخاطب این وبلاگ قبل از هر کس خودم هستم. مینویسم تا بعدا فراموش نکنم و بدانم که قبلا در مورد مسایل چطور فکر میکرده ام.

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

داستان اصلی

سه شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۲۰ ق.ظ
نمی دانم تا به حال شده به اینده های دور فکر کنید یا نه. اما من گاهی این کار را می کنم. تقریبا هر روز. من خودم را در شصت یا هفتاد سالگی میبینم که پیرمردی شده ام با موهای سپید و لباسی به همان رنگ  ونشسته روی صندلی رو به منظره ای سر سیز مشغول تماشای بچه ها و بازی هایشان. در حالی که سیر نمیشوم از دیدن این صحنه ... . نمی دانم در ان سالها چقدر از سلامت بر خوردارم یا چه برنامه هایی دارم یا با چه کسانی زندگی میکنم. اما دوست دارم حرفی برای گفتن داشته باشم. یک حرف مهم. یک تجربه قابل انتقال. دوست دارم یک تجربه بزرگ زندگی و هزاران تجربه خرد داشته باشم. نه فقط هزاران تجربه خرد بدون یک تجربه بزرگ. دوست دارم در ان سال های دور مثل یک درخت پیر و تنومند باشم. یک تنه اصلی  وشاخه های فراوان. دوست ندارم زمین علف زار باشم. علف  زار ها تنه اصلی ندارند و عمرشان هم کوتاه است. هر سال زمستان میمیرند و در سال جدید علف های هرز جدیدی رشد میکنند. اما درخت ها این طور نیستند. درختها هرسال از بین نمیروند. چون یک تنه اصلی دارند و هزاران شاخ و برگ. دوست دارم انسانی باشم از جنس درخت. یک تجربه بزرگ داشته باشم مثل تنه درخت و هزاران تجربه ریز و درشت دیگر که همگی با همان تنه اصلی هویت پیدا میکنند. اما علف زار ها واقعا هویتی ندارند. اگر از یک علف زار عبور کنی نمی توانی بگویی سال بعد هم دقیقا همین علف همینجا رشد خواهر کرد. انسان های "درخت گونه" داستانی برای گفتن دارند. اما انسان های "علف گونه" هزاران داستان نامرتبط دارند درست مثل هزاران علف گونا گون که در علف زار رشد می کنندو به دردی هم نمی خورند. من دوست دارم بعد از شصت سال و هفتاد سال به درخت تنومندی تبدیل شده باشم که داستان ها و خاطرات زیادی را شنیده و دیده. بهار را دیده و لذت برده از عشق بازی با پرنده ها و زمستان سرد را تحمل کرده و نمرده. دوست دارم درختی باشم که در زمستان هم امید دیدن بهار را بتوانی در شاخه های یخ زده اش ببینی. دوست ندارم علف زاری باشم که در هر تکه از زمینم یک علف هرز روییده و ریشه های خود را در جانم فرو برده و از ان علف ها هم نصیبی نبرده باشم. اری درخت بودن از علف بودن بهتر است. درخت که باشی افق های دور را میبینی. علف که باشی چند متر ان ور تر را هم نمیبینی. علف های دیگر جلوی چشمت را میگیرند. و از منظره این دنیا نصیبی جز منظره همان علفزاری که در ان رشد کردی نخواهی برد. درخت که باشی استواری. در برابر باد ها و باران ها زمستانها. علف که باشی باد تو را به هر طرف میبرد و برف زمستان تو را نابود میکند. من دوست دارم یک دخت باشم. یک درخت که قد کشیده و بالا رفته. سختی های فراوان را تحمل کرده و بالا رفته. وقتی باد شاخ و برگش را به رقص در می اورد بتوانی عشق را در ان ببینی. همان تنه اصلی را.که شاخ و برگها را یک جا نگه می دارد. من دوست دارم در ان سالهای دور درخت باشم.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی