گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

من؟ حسین طارمیلر. کسی که به دنبال فهم بهتر زندگی و جهان است . اینجا از هنر زندگی کردن می نویسم و مخاطب این وبلاگ قبل از هر کس خودم هستم. مینویسم تا بعدا فراموش نکنم و بدانم که قبلا در مورد مسایل چطور فکر میکرده ام.

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

تا به حال شده برای انجام کاری خاص دلهره داشته باشید و یا اضطراب که ندانید بروید یا نروید؟ انجام بدهید یا انجام ندهید؟
معمولا در چنین حالتی مغز ما شروع مکیند به بررسی کردن همه حالت های بد ممکن و ناممکن. و متاسفانه! چون ما به نئوکورتکس مجهز هستیم می توانیم تصویر سازی خیلی دقیق و درستی از همه حالت های بد ممکن یا ناممکن داشته باشیم. و مغز ما باز هم متاسفانه قادر به تشخیص این نیست که کدام تصویر واقعی است و کدام تصویر خود ساخته. برایش مهم نیست. متناسب با تصویر هایی که در نئوکورتکس میبیند احساسات تولید میکند. در نتیجه ما این قابلیت را داریم که بدون این که شکست خورده باشیم احساس افراد شکست خورده را داشته باشیم. بدون این که آسیب دیده باشیم احساس افراد آسیب دیده را از پیش تجربه کنیم.

ست گادین نویسنده معروف کتاب گاو بنفش میگوید اضطراب یعنی تجربه شکست پیش از شکست.


اما ترس و دلهره یک راه حل قدیمی دارد که همیشه جواب داده است. پیش رَوی به سوی ترس. استادی داشتم که میگفت "از هر چی میترسی بپر توش"

این راه حلی عمومی و اسان است. و جواب خودش را پس داده است. با این کار اولین و مهمترین چیزی که عاید  هر کس می شود این است که به دروغ هایی که ذهن فریب کار به او گفته بی اعتماد می شود و از این پس بهتر تصمیم میگیرد.


مطالب مشابه:

ترس

  • حسین طارمیلر
پیش نوشت: این یک نوشته شخصی است و حاصل مطالعات شخصی من است و نمی شود از ان برای مقاصد علمی استناد کرد.

زندگی ما کوتاه است و فرصت کمی برای زندگی کردن داریم. تا چشم بر هم بگذاریم به آخر خط رسیده ایم و باید برویم. این که در این فاصله چه کار میکنیم بسیار مهم است. کارهای زیادی میشود کرد اما به طور کلی هر کس دو راه در پیش دارد. دو انتخاب. خیر و شر!
معمولا کسی در حالت نرمال شر را انتخاب نمیکند. تازه آن کس که شر را انتخاب کرده هم به زعم خودش فکر میکند خیر را انتخاب کرده. اما چه می شود که کسی حاضر می شود شر را انتخاب کند. چه می شود که کسی بین خیر و شر قلب معانی می کند و شر را انتخاب می کند؟
جواب این سوال شاید خیلی آسان نباشد و هرکس به تناسب نگاهش پاسخی به آن بدهد.

فیلیپ زیمباردو در آزمایش معروفش به نام زندان استنفورد نشان داد که چطور انسانها با توجه به موقعیتی که در آن هستند برای خودشان شخصیت های خاص قائل می شوند. او آزمایشی ترتیب داد و دو گروه از مردم عادی را استخدام کرد که قرار شد نیمی از این گروه نقش زندانبان و نیمی دیگر نقش زندانی را بازی کنند. این آزمایش قرار بود دو هفته ادامه پیدا کند و طی این دو هفته او میخواست تغییرات رفتاری افراد را بررسی کند. اما بعد از گذشت تنها شش روز افراد تحت آزمایش چنان در نقش خود فرو رفتند و زندانبانها زندانیان را اذیت و آزار کردند و زندانیان در برابر زندانبانها اتحاد هایی ایجاد کردند که زیمباردو مجبور شد پروژه اش را متوقف کند. زیمباردو توضیح میدهد که انسانها با قرار گرفتن در موقعیتهای خاص قابلیت انجام کارهای خاصی را که در زندگی روزمره انجام نمیدهند پیدا میکنند. فیلیپ زیمباردو بعدا به عنوان  روانشناس از زندان ابوغریب آمریکا بازدید کرد و با تحقیق روی سربازان آمریکایی که در زندان ابو غریب کار میکردند نشان داد که قرار گرفتن در موقعیتهای خاص قابلیت انجام اعمال خاص را در افراد پدید می اورد. 

جالبست بدانید که استنلی میلگرام همکلاسی دوران دبیرستان فیلیپ زیمباردو هم که یک روانشناس بود تحقیقات جالبی روی این موضوع انجام داده بود. او گروهی را استخدام کرد که به عنوان معلم و دانشجو نقش بازی کنند. در این آزمایش معلم حق داشت اگر دانشجو موضوعی را یاد نگرفت به او شوک الکتریکی 15 ولتی بدهد. این شوک ها در هر مرحله 15 ولت افزایش پیدا میکرد تا به 450 ولت برسد. این در حالیست که غالبا ولتاژ بالای 75 ولت اگر به صورت پیوسته به بدن آدم وصل باشد کُشنده است. شرکت کنندگان که به عنوان معلم کار میکردند  بعد از این که ولتاژ بالا میرفت و میدیدند که دانشجو اسیب میبیند بعضا اعتراض میکردند که گردانندگان آزمایش در پاسخ بهاین اعتراض می گفتند مسئولیت اخلاقی این امر با آنهاست و از شرکت کنندگان میخواستند که آزمایش را همچنان ادامه دهند. در نود درصد موارد گروه معلمان فارغ از این که مرد باشند یا زن، حتی با دیدن صحنه های دلخراش اذیت شدن شرکت کننده های دانشجو  شوکهای تا 450 ولت هم به آنها میدادند. نکته اینجاست که گروه شرکت کننده های دانشجو همگی عضو تیم آزمایش کنندگان بودند و سیم های حامل ولتاژ واقعا به آنها وصل نبود و آنها فقط در هر مرحله نقش کسی را که شوک الکتریکی دریافت کرده بازی میکردند.

استنلی میلگرام نشان داد که انسانها تحت فرمان یک اتوریته میتوانند از مسئولیتهای اخلاقی و انسانی خود دست بکشند و کارهایی را بکنند که در حالت عادی و بدون وجود اتوریته انجام نخواهند داد. 
این آزمایش بارها و بارها در نقاط مختلف جهان و به روش های مختلف انجام شده است و هر بار نتیجه یکسانی داده است. انسانها تحت شرایط خاص قابلیت انجام کارهای خاص خواهند داشت.

بنابراین می شود به راحتی بروز رفتارها و ویژگی های خاص شخصیتی هر فرد را با توجه به این که در چه موقعیتی قرار دارد تحلیل کرد.
این موضوع که انسانها تحت اتوریته اعمالی را (حتی با میل درونی) انجام می دهند همیشه ابزاری برای قدرتمندان بوده که از این طریق و با سوء استفاده از دیگران خواست های خود را پیش ببرند. 
بنابراین بسیار مهم است که بدانیم خودمان را در چه موقعیتی قرار میدهیم. این که ما بعدا چه کارهایی انجام خواهیم داد تا حد زیادی تابع این است که قبلا در مورد قرار گرفتن در موقعیت های خاص چه تصمیمی گرفته ایم.
شاید ما هم اخیرا داستان بازی نهنگ آبی را شنیده باشید. داستان از این قرار است که فردی با طراحی یک بازی انترنتی 50 مرحله ای کاربران بازی را به کام مرگ می کشد. شاید فکر کنید زور و اجباری در کار است اما اشتباه میکنید. در مرحله آخر کاربران خود تصمیم میگیرند به زندگی خودشان خاتمه بدهند. کمی پیچیده به نظر می رسد. اما همانطور که در پست قبلی گفتم ورودی های مغز بسیار مهمتر و قابل کنترل تر هستند از خروجی های مغز.
به عبارتی اگر من تصمیم بگیرم دریک محیط وحشت قرار بگیرم و 50 روز فیلم وحشت ناک ببینم و 50 روز با بدن خودم نامهربان باشم و هر روز به خودم آسیب برسانم و 50 روز با افرادی که همین کار را میکنند در ارتباط باشم و روزهای طولانی با سایر مردم حرف نزنم و کار های عجیب و غریب دیگر ببینم؛ این به این معنی است که من تمام ورودی های مغزم را فقط به یک کانال خاص محدود کرده ام. کانالی که در من احساسات بد و پوچ و نخواستنی ایجاد میکند. و رفته رفته مرا به حالتی میبرد که با خودم به این نتیجه میرسم که موجودی به بی ارزشی من و بی خاصیتی من و پوچی من اصلا ارزش زیستن ندارد و حتی این زندگی اساسا ارزش زیستن ندارد. این میشود که تصمیم میگیرم که خودم را از هستی ساقط کنم. این در حالی است که قبل از این پنجاه روز چنین تصمیمی نداشتم. اما وقتی تصمیم گرفتم در این بازی شرکت کنم با توجه به آزماش های زیمباردو و میلگرام من خودم را در موقعیتی قرار داده ام که در آن موقعیت رفتار های خاصی همچون خود آزاری و اسیب به بدن خودم و انجام کار های غیر اخلاقی برایم ممکن می شود. و در انتها هم خودکشی برایم عجیب به نظر نمیرسد.


  • حسین طارمیلر

من تجربه خاصی در زندگی کمتر از سی ساله ام ندارم اما یک چیز را خوب میفهمم و معتقدم که این نکته را درست فهمیده ام. 

آن نکته ساده این است که گوش و چشم مهمتر از دهان هستند. یعنی کنترل گوش و چشم بسیار بسیار مهمتر از کنترل دهان است. 

یا به عبارتی در نگاهی کلی تر می توان گفت که ورودی های مغز ما(گوش و چشم و...) از خروجی های مغز ما یعنی رفتار و گفتار ما مهمتر است. به نوعی ورودی ها مقدمه ای برای کنترل خروجی ها است.  ما نمی توانیم در محیطی قرار بگیریم که در ورودی هایمان بد ببینیم و بد بشنویم و بد بیندیشیم ولی در خروجی هایمان خوب بگوییم و خوب عمل کنیم.

 اگر می خواهیم خوب بگوییم و خوب عمل کنیم باید خوب ببینیم و خوب بیندیشیم و خوب بشنویم. بنابراین کنترل ورودی ها بسیار مهمتر از کنترل خروجی هاست و حتی اسان تر نیز هست. 

  • حسین طارمیلر
وقتی در کتاب فروشی ها لا به لای قفسه ها قدم میزنیم کتابهایی از جنس(how to) زیاد میبینیم. کتابهایی که تکنیک محور هستند. کتابهایی نظیر چگونه پولدار شویم و چگونه شاد باشیم و چگونه رابطه دلخواهمان را جذب کنیم و... .
همه این کتابها مستقل از این که موضوع اصلیشان چیست در یک چیز مشترکند و آن این که همه روی مباحثی متمرکز هستند که به شما می گوید چطور شروع کنید. یعنی می گوید چطور یک رابطه را شروع کنید؟ چطور مدیریت بر خود و دیگران را شروع کنید؟ چطور نقاشی یا موسیقس را شروع کنید؟ چطور صحبت کردن در جمع را شروع کنید؟... . کتابهایی که از این جنس هستند عموما تکنیک محور هستند و معمولا خواننده را با mindset و مدل ذهنی پشت موضوع کتاب آشنا نمی کنند. به همین دلیل خواننده با خواندن آن کتاب شاید چگونگی ورود به هر موضوعی را یاد بگیرد ولی هنر خروج از آن موضوع و بحث را یاد نخواهد گرفت. 
بر عکس کتابهای از جنس ...how to کتابهای از جنس ...the art of هستند که معمولا تکنیک خاصی به شما یاد نمی دهند و در عوض به شما مدل ذهنی پشت هر بحث و موضوع را یاد می دهند. و شما از این طریق با مایندسِت پشت آن بحث آشنا می شوید. ودر نتیجه متناسب با هر موقعیت می توانید رفتار متناسب با آن موقعیت را تولید کنید.
همه ما کسانی را دیده ایم یا شاید خودمان هم از همان دسته افراد باشیم که چطور وارد شدن به یک مسیر ، یک موقعیت ، یک رابطه را بلد باشیم که عموما اینها از جنس تکنیک هستند اما معمولا هنر به موقع خارج شدن از یک مسیر، یک موقعیت، یک رابطه را نمیدانیم که اینها از جنس هنر هستند. 

این هنر است که من بدانم کِی باید موقعیت شغلی ام را ترک کنم.
این هنر است که من بدانم کِی باید رابطه عاطفی ام با شخصی دیگر را ترک کنم.
این هنر است که من بدانم کِی باید یک دوست را کنار بگذارم.
این هنر است که من بدانم کِی دیگر حضور من بی فایده و حتی مضر است.
این هنر است که من بدانم  کِی باید محلی را ترک کنم یا صحبتم را قطع کنم...

به قول معلم عزیزم محمد رضا شعبانعلی: " این هنر است که بدانیم کِی باید متوقف شویم"

 ماندن همیشه به نفع ما نیست.
 ادامه دادن به راهمان همیشه به نفع ما نیست
حتی تلاش مستمر  کردن همیشه به نفع ما نیست.

آدمها وقتی به ماندن عادت می کنند حتی خودشان هم گاهی رفتن را فراموش میکنند و شروع میکنند به تفسیر شرایط به نحوی که ماندن آنها را توجیه میکند.
چند سال پیش یک نقل قول شنیدم از یکی از دوستانم که خیلی با خودم مرور می کنم و در ذهنم دارم. آن دوست من تعریف میکرد که در پروژه ی یکی از کارخانه های بزرگ کشور با مهندسی آشنا شده بود که مسئول راه اندازی تجهیزات برق فشار قوی بوده. میگفت بعد از این که پروژه راه اندازی شد به دلیل کار بسیار خوب او در طول پروژه به او پیشنهاد شد که سمت مدیریت فنی مجموعه را بپذیرد و در قبالش حقوقی دریافت کند که خیلی بالاتر از عرف آن پست بود و آن زمان چنین مبلغی عرف نبود.  اما آن مهندس قبول نکرده بود. وقتی دوست من علت را از او پرسیده بود در جواب این را شنیده بود. "اینجا دیگه بیات شده، باید رفت"
 برای رفتن باید برای خودمان معیار داشته باشیم. برای آن مهندس ماندن تازمانی معنا داشت که ساختنی وجود داشت. به محض این که ساختن تمام می شود ماندن هم تمام می شود و باید رفت. رفت به جایی که بشود دوباره ساخت.

همه ی ما باید برای رفتن یک معیار شخصی داشته باشیم. برای هر رفتنمان باید یک معیار داشته باشیم واگر معیار نداشته باشیم محکومیم به ماندن و پوسیدن و با تمام احترام به مخاطب محکومیم به گندیدن، مثل آبی که در مرداب می ماند و می گندد.

همه اینها را گفتم که بگویم شروع کردن یک مهارت است امابه موقع تمام کردن یک هنر است.

  • حسین طارمیلر

ارزش یک دوست

۱۰
شهریور


بهترین دوست شما کسی نیست که همیشه و همه جا با او شاد بوده اید.

بهترین دوست شما کسی است که با او از همه ناراحتی ها عبور کرده اید.


پی نوشت: شاید هر کس در طول زندگی فقط یکی از این دوستها داشته باشد. من فکر میکنم این جور دوستها سرمایه های اصلی و عظیم زندگی هستند.

  • حسین طارمیلر

وقتی گم می شویم

۰۸
شهریور

برای من خیلی اوقات پیش می آید که گم می شوم. در حقیقت بهتر است بگویم خیلی اوقات پیش می آید که خودم را گم می کنم. اما نه به معنای مصطلح آن. در معنای مصطلح وقتی میگوییم کسی خودش را گم کرده منظورمان این است که آن فرد طوری رفتار میکند که گویی پیشینه و هیستوری خودش را فراموش کرده.

اما من اینجا منظورم چیز دیگریست. من وقتی میگویم خیلی اوقات خودم را گم میکنم این گم کردن معطوف به آینده است. معطوف به رویاهای من است و اهداف من. معطوف به گذشته من نیست.

وقتی گم می شویم گیجیم. نمیدانیم چه کار می کنیم. معمولا اوقات به بطالت می گذرد و هی به این طرف و آن طرف میزنیم تا خودمان را پیدا کنیم و ببینیم چه می خواستیم. معمولا هم وقتی از مسیر منحرف می شویم و گم می شویم خودمان متوجه گم شدنمان نیستیم. تا این که یک آن خودمان را در نزدیکی مسیر اصلی میبینیم و متوجه میشویم که چندی از راه را خارج از مسیر بوده ایم. 

برای من این یادآوری وقتی ایجاد می شود که بعد از مدتی سری به روزنوشته های معلمم میزنم یا سری به متمم یا وبلگ دوستانم میزنم. ناگهان میبینم که از مسیر خارج شده بودم.

خوشحالم از این که در دنیای مجازی (بخوانید فضای آنلاین یا فضای دیجیتال)  دوستانی دارم که با حضورشان دنیای واقعی مرا بیشتر به من نشان می دهند.

  • حسین طارمیلر

تقریبا هیچ کسی را نمی شناسم که به دیگری یا به من گفته باشد نا امیدی چیز خوبی است. همیشه و همه جا چیزی که شنیده ایم این بوده که امیدوار باشید.

اما آیا امیدوار بودن همیشه و همه جا خوب است؟

آیا باید همه تلاشمان را بکنیم تا همیشه امیدوار باشیم؟ 

آیا لازم نیست در جایی امیدمان را از دست بدهیم؟ 

آیا چیزهایی هستند که امیدمان را به آنها هرگز نباید از دست بدهیم؟

کدام امید است که هرگز نباید از آن نا امید شد؟ 

به عقیده من امید را در یک تقسیم بندی کلی می توان به دو بخش تقسیم کرد.

امیدهای بدون تاریخ مصرف و امیدهایی که تاریخ مصرف دارند. امید های بدون تاریخ مصرف امیدهایی هستند که به کسی یا چیزی وابسته نیستند. خودشان به تنهایی منبع امید هستند. اینها را نباید از دست داد. اینها منبع زندگی هستند و بدون اینها نمی توان زنده ماند.

اما امیدهای تاریخ مصرف دار امیدهایی هستند که بعد از مدتی از دست می روند. یا فرد انتخاب میکند که آن امید را از دست بدهد. اینها امیدهایی هستند که به وجود یا عدم وجودِ کسی یا چیزی وابسته هستند. اینها را می شود از دست داد و همچنان زنده بود و زندگی کرد. 

من فکر میکنم یکی از دلایلی که ما افسرده می شویم این است که گاهی نمی توانیم بین امیدهای تاریخ مصرف دار و امیدهای بدون تاریخ مصرف تفاوت قائل شویم و مثلا وقتی که از یک امید تاریخ مصرف دار ناامید می شویم انگار که همه چیز را باخته باشیم خود را آماده خواندن غزل خداحافظی میبینیم. 


  • حسین طارمیلر
مارک تواِین جمله مشهوری دارد که می گوید:

 “با احمق بحث نکنید چون شما وادار به رفتار احمقانه می شوید و مردم نمی دانند اول کدام احمق شروع کرده است”

حرف درستی است. به واقع با احمق بحث کردن بیهوده ترین کار دنیاست. چرا که نه تنها چیزی عایدمان نمی شود که زمانمان را هم از دست میدهیم. احمق نه می تواند بفهمد و نه حتی می خواهد که بفهمد. بنابراین بحث کردن با یک احمق روی چیزهایی که برای شما مهم است بی فایده و فرساینده روح است.

کودن ها البته با احمق ها یک فرق اساسی دارند و ان این که کودنها میخواهند که بفهمند ولی نمیتوانند.
گروه دیگری هستند که نه احمق هستند و نه کودن. این گروه نادان هستند. نادان کسی است که نمیداند. یعنی اطلاعات کافی ندارد. نادان ها بر خلاف احمق ها و کودنها هم می خواهند بفهمند و هم می توانند بفهمند. با این گروه می شود سر موضوعات مختلف بحث کرد. چرا که این امید وجود دارد که بحث در انتها میتواند فایده ای داشته باشد. از نادانها حتی می شود چیز های خوبی هم یاد گرفت. اینها به واسطه این که ذهنشان را با اطلاعات مختلف انباشته نکرده اند به هنگام مباحثه با ذهن باز و گشوده با مسائل برخورد میکنند و ای بسا شما بتوانید خطاهای خود را در گفت و گو با یک نادان پیدا کنید.

یک گروه دیگر هم هستند که اینها می توانند بفهمند ولی علاقه ای ندارند که بفهمند. حالا این نخواستن ممکن است برایشان سودی در پی داشته باشد.
بنابراین با این گروه هم نمیشود بحث کرد. اینها مصداق بارز ان ضرب المثل هستند که میگفت: "کسی که خواب باشد را می شود بیدار کرد ولی کسی که خودش را به خواب زده نمی شود بیدار کرد.". 
برای اینها اسم بهتر از کور دل پیدا نکردم. شاید البته نام مناسبی نباشد.


بنابراین افراد را به چهار گروه می توان تقسیم کرد
1- گروهی که نه می توانند بفهمند و نه می خواهند بفهمند (احمق ها)
2- گروهی که نمی توانند بفهمند ولی می خواهند بفهمند (کودنها)
3- گروهی که می توانند بفهمند ولی نمی خواهند بفهمند (کور دلها)
4- گروهی که هم می توانند بفهمند و هم می خواهند بفهمند (نادان ها)


از این میان با احمق ها نمی شود بحث کرد. چرا که شما را هم احمق می کنند. اینها بعد از مباحثه های طولانی همچنان بر سر مواضع خودشان هستند. چون ایستادن بر سر مواضعشان برایشان این خوبی را دارد که در وضعیت بحث اینها دیده می شوند و با پایان مباحثه دوباره آنها نادیده گرفته خواند شد. بنا براین به نظر من بهترین موضع گیری در برابر احمق ها صرفا امتناع از مباحثه و  پذیرش موضع طرف مقابل است.
 اما در برابر کور دلها امتناع از بحث و پذیرش موضع انها(کور دلها) سودمند نخواهد بود. چرا که این واکنش میدان را برای گسترش عمل و روش باطل طرف مقابل باز می کند. افرادی مثل گاندی ماندلا و سایر مصلحان اجتماعی در چنین وضعیتی قرار داشتند. انها با کور دلها مواجه بودند. با افرادی که می دانستند روش گاندی و ماندلا صحیح است اما ان را قبول نمی کردند چرا که منافعشان به خطر می افتاد. گاندی و ماندلا می دانستند که بحث با کوردلها بی فایده است اما آرمانشان به آنها اجازه نمیداد به حالت انفعالی موضع طرف مقابل را بپذیرند. واکنش گاندی و ماندلا ایستادگی و آلوده نشدن بود. انها بحث نمی کردند، بلکه صرفا به چیزی که به درستی آن اعتقاد داشتند عمل می کردند. و شخصیت آنها و برند شخصی انها در زندگی اخلاق مدارانه و برابری جویانه هر روز شکل می گرفت و مثل یک پازل کنار هم چیده میشد.
 
اما کودنها و نادانها
وقتی کلمه کودن را می بینید شاید تصور کنید که منظور من افرادی هستند که بهره هوشی (IQ) زیر هفتاد دارند و از فهم مسائل عاجز هستند. اما منظور ما از کودن اینجا شامل این افراد نیست. شاید بشود گفت این افراد "عاجز" هستند یا "بی بصیرت" هستند. بحث کردن به جهت اگاه سازی انها شاید برای شخصیت شما و عزت نفس شما بی خطر باشد و خدشه ای به روح و روانتان وارد نکند اما فایده ی چندانی هم ندارد.  به هر حال آنها از درک مفاهیمی که در ذهن شما می گذرد عاجز هستند.

داخل پرانتز( اینجا منظور ما از کلمه بی بصیرت هیچ ارتباطی با آن کلمه "بی بصیرت" معروف که در چند سال اخیر به عنوان فحش سیاسی بین کاسبان سیاست رد و بدل می شد ندارد. از نظر نگارنده ی این سطور شخصی که در این سالها به بی بصیرتی متهم می شد از بصیر ترین افراد این جامعه بود) پرانتز بسته.

اما نادانها. 
نادانها همانطور که از نام گروهشان پیداست صرفا نادان اند. یعنی نمی دانند. و نیازمند آگاه سازی هستند. مباحثه با این افراد شیرین است و اموزنده برای هر دو طرف و حس خوش ایندی دارد. چه بسا در مباحثه با گروه نادانان پی به نادانی خود نیز ببریم. 





  • حسین طارمیلر

پیش از این چند مطلب در مورد آرامش ذهنی نوشته ام که بعضی هایشان را در قالب مجموعه ی رواقیون و زندگی شادمانه منتشر کرده ام و بعضی هایشان را هم بدون دسته بندی خاصی منتشر کرده ام و بعضی هایشان را هم هنوز منتشر نکرده ام. اما همچنان دوست دارم در این باره بنویسم. و فکر میکنم هر چه در این باره بنویسیم باز هم کم است. 

2500 سال پیش دیوژن خُم نشین می گفت: آرامش یک مفهوم ذهنی است. یعنی آرامش در بیرون از ما نیست. چیزی نیست که بتوانیم آن را در بیرون از خودمان پیدا کنیم. نمیتوانیم آن را در پول و ثروت و قدرت و ماشین خوب و خانه چند هزار متری و ... پیدا کنیم. البته که وجود ثروت تا حدی که نیاز های اولیه را در انسان مهیا کند لازم و ضروریست و قطعا موجب آرامش خاطر است. اما در نگاه کلی دیوژن و کلبیون همان را هم برای داشتن آرامش لازم نمی بینند. 

به گفته دیوژن 2500 سال پیش و رواشناسان امروز آرامش یک مفهوم  درونیست. وقتی می گوییم آرامش درونیست یعنی صحبت از روح و روان و جان آدمی می کنیم. یعنی ما زمانی آرامش داریم که روح و روان ما در آرامش است. یعنی همان زمانی که چیزی را تحلیل نمیکنیم، با چیزی مقابله نمی کنیم، چیز ها را همانطور که هستند می پذیریم، آن زمان آرامش داریم. 

اگر بخواهیم از نظر روانشناسی و فلسفه علت از دست رفت ارامش را بررسی کنیم به یک جواب می رسیم. خودمان. 

یعنی هیچ کس نمی تواند ارامش ما را به هم بریزد. تنها کسی که می تواند ارامش ما را به هم بریزد خودمان هستیم. اشتباه نکنید منظورم این نیست که برای کسب ارامش به جنگ خودمان برویم.  منظورم این است که ما گاهی ارامشمان را به وجود چیز هایی گره میزنیم که در صورت دور شدن ان چیز ها از زندگی ما انگاه ارامش ما هم به هم میریزد.

تصور کنید من ارامشم را به داشتن یک خودرو سالم گره بزنم. به محض این که این خودرو در راه خراب شود من دیگر ارامش نخواهم داشت. 

ما معمولا با ساخت تصاویر خاص و زیبا و رویایی در ذهنمان و مقایسه ان با چیزی که در دنیای بیرون داریم و دیدن اختلاف زیاد بین انها باعث می شویم ارامشمان ازدست برود و دچار غم و اندوه یا خشم و اظطراب بشویم.



مطالب مشابه:

نسبت کنترلگری و آرامش

  • حسین طارمیلر

غم وغم زدایی 2

۱۰
مرداد

پیش نوشت: این نوشته مقدمه ای دارد که خواندنش میتواند کمک کند درک بهتری از این پست داشته باشید. میتوانید آن مقدمه را از لینک زیر بخوانید.

غم و غم زدایی


بررسی زندگی انسان های بزرگ به ما نشان داده که آنها کسانی بوده اند که در میان انبوه غم ها همچنان زیبا زندگی کرده اند و البته نه تنها در غم غرق نشدند که شنا کردن در این دریای غمناک را آموختند و به دنیا نشان دادند که آنها از غمشان بزرگ تر هستند. شاید بشود گفت در این زمینه بزرگ ترین کسی که تا به حال بوده مولوی بوده. مولوی کسی بود که در شادی پراکنی استاد بوده و در اشعارش بسیار میبینید در مورد بیهوده بودن غم پروری و لزوم شاد زیستی حرف میزند.


خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال  

هر غمی کو گِرد ما گردید شد در خون خویش

 و مولانا اصولا معتقد بود که :

 باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دل تریم

یعنی اساسا غم را در مقامی نمی دید که خود را تسلیم آن کند. بلکه بر عکس میگوید من که از فرط شادمانی از خودِ مِی هم دل شاد تر هستم. من به مِی نیازی ندارم. مِی را باید کسانی بخورند که خود را اسیر و برده ی غم کرده اند. 

اما با این همه مولانا کسی نبود که غم را تجربه نکرده باشد. بر عکس کسی بود که 14 سال در فراق شمس سوخت. و خیلی خوب میدانست که ادم محزون و مغموم چطور ادمی هست. ولی در شعر او سراغی از تسلیم شدگی بر غم نمی بینید.  مولانا تعبیر زیبایی دارد که با استفاده از آن و به زبان تمثیل توضیح میدهد غم چیست و چگونه به وجود می آید و چگونه می شود غم را از بین برد.

مولانا در آن تعبیر زیبا روح و روان انسان را به یک برکه تشبیه میکند. و میگوید هر چقدر برکه روح انسان زلال تر و شفاف تر باشد انسان شادمان تر و سر زنده تر و شاداب تر می شود و هر چقدر اب این برکه رو به تیرگی رفت نشان میدهد که انسان ناراحت تر است. غم و ناراحتی در نگاه مولوی همان خس و خاشاکی است که روی آبِ برکه می نشیند و آب را از زلالی می اندازد. و می گوید این خس و خاشاک هر چه بیشتر روی اب بنشیند بیشتر جلوی روان بودن اب را میگیرد و رفته رفته اگر خس و خاشاک زیاد شود آب از حرکت می ایستد و با گذشت زمان آن برکه روان به مردابی ساکن و بد بو بدل می شود.  مولانا میگوید اگر می خواهید شادمان باشید و اگر می خواهید این خس و خاشاک غم را از روی برکه روحتان بزدایید یک راه دارد و ان این است که کاری بکنید که اب برکه روان بشود. چون اگر آب روان شد آن وقت خس و خاشاک را هم با خود می برد و دوباره اب برکه زلال و شفاف می شود. و این امر ممکن نیست الا به جوشش اب از درون برکه. اب که از درون بجوشد لاجرم در برکه هم روان می شود. و برکه را پاک میکند. برای همین است که مولانا هرگز خود را تسلیم غم نمی کند. چرا که میداند اگر تسلیم غم شود خس و خاشاک غم به زودی جلوی روان بودن اب را میگیرد و برکه را به مرداب بدل میکند. و به خاطر همین بود که با این که خود در غم فراق شمس می سوخت ولی به جای ناله و نفرین بر دنیا و خود می گفت:

                در این خاک در این خاک در این مزرعه ی پاک

                به جز عشق به جز مهر دگر تخم نکاریم



  • حسین طارمیلر