گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

من؟ حسین طارمیلر. کسی که به دنبال فهم بهتر زندگی و جهان است . اینجا از هنر زندگی کردن می نویسم و مخاطب این وبلاگ قبل از هر کس خودم هستم. مینویسم تا بعدا فراموش نکنم و بدانم که قبلا در مورد مسایل چطور فکر میکرده ام.

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

پیش نوشت یک: فکر میکنم قبل از من خیلی های دیگر هم بوده اند که از تمثیل قطار استفاده کرده و درسهایی رو که از مسافرت با قطار گرفته اند با دیگران مطرح کرده اند. بنا براین هیچ اصراری ندارم که بگویم این حرفها اصالاتا برای من است. ممکن است شما هم مشابه این حرف ها را جایی دیگر و از کسی دیگر شنیده باشید. 

اصل موضوع: 

قبلا که با قطار مسافرت نکرده بودم تنها تصورم از قطار، از فیلمها گرفته شده بود. تصویری بود رویایی، و همیشه دوست داشتم که روزی با قطار مسافرت کنم. همیشه فکر میکردم که کسانی که داخل قطار هستند و مناظر بیرون رو میبینند تصویری بسیار زیباتر و لذت بخش تر می بینند. 

اولین بار که سوار قطار شدم با همان دید سوار شدم که از دیدن منظره های دور لذت ببرم. وقتی قطار راه افتاد با ذوق رفتم جلوی پنجره ایستادم تا مثل بازیگران سینما در افق خیره شوم و از منظره های دور لذت ببرم. اولش خوب بود.اما رفته رفته خسته کننده شد. و امدم در کوپه ام نشستم.

درس اول: همه چیز تکراری میشود و چیز تکراری لذت بخش نیست. 

یک ساعت بعد که حوصله ام سر رفته بود تصمیم گرفتم بروم و کمی در سالن ها قدم بزنم. از کوپه در امدم بیرون و در سالن قدم میزدم که قطار در طول مسیر خود می پیچید و من تعادلم به هم میخورد اما در کمال تعجب مهماندار قطار به راحتی قدم میزد و به کوپه ها سر میزد و سرویس میداد. قدم زدن در قطار در حال دور زدن در مسیر برای من مشکل بود ولی برای مهماندار چیزی بود عادی.


درس دوم: ما به سختی های مسیر عادت میکنیم و خودمان را با انها تطبیق میدهیم.

پس از کمی گشت و گذار و دیدن منظره های جدید از سالنهای دیگر به کوپه خودم برگشتم و کمی استراحت کردم. اما کم کم داشت خوابم میگرفت که تصمیم گرفتم ابی به صورتم بزنم که نخوابم تا شب را راحتر بخوابم.  به دست شویی قطار رفتم تا صورتم را بشویم. اما شستن صورت در قطار با شستن صورت در خانه فرق میکند. مخصوصا اگر لحظه شستن صورت تو همزمان شود با تغییر ریل قطار. با توجه به لرزش کابین و جابه جایی طولی و عرضی و ارتفاعی به صورت همزمان و توجه به این نکته که دست شما به جایی بند نیست و هر دو دستتان پر از اب برای شستن صورتتان است ، تنظیم کردن لحظه مناسب برای پاشیدن اب به صورت کاریست که نیازمند دقت فراوان است. اما با همه این اوصاف بعد از چند تلاش نافرجام علی رغم همه بالا پایین شدنها بالاخره موفق شدم. 

درس سوم: متمرکز بودن روی هدف حتی وقتی شرایط محیطی خیلی نوسانی و متغیر است به نتیجه دلخواه شما میرسد.


درس آخر شاید مهمترین درس باشد. چیزی که فکر میکنم همه باید خیلی خوب  ان را یاد بگیرم. این درس را شب موقع خوابیدن گرفتم. اسمش را گذاشته ام در نظر نگرفتن نویز های محیطی. شما وقتی در خانه خودتان میخوابید احتمالا هیچ سر و صدایی وحود ندارد و خیلی راحت میخوابید اما در قطار به اندازه کافی سر و صدا وجود دارد. صدای قیژ چرخها روی ریل. صدایی که وقتی قطار ریل عوض میکند. صدای بوق حرکت قطار در ایستگاه و صدای موتور لوکوموتیو اگر کوپه شما نزدیک به ان باشد... . هر کدام از این صدا ها اگر به تنهایی در خانه شنیده شود مخل اسایش و ارامش و خواب است. اما در قطار همه انها را با هم میشنویم و باز هم میخوابیم. این توانایی ما عجیب است. اینکه بعضی چیزهای ازار دهنده را در شرایط خاص میپذیریم و با ان کنار میاییم. حتی شنیده ام که بعضی ها به ان میگویند لالایی قطار. یعنی چیزی را که همه ازار دهنده میدانند انها خوشایند میدانند . این یعنی هنر تفسیر درست شرایط به نفع خودمان.  


در زندگی واقعیِ خارج از قطار با نمونه های مشابه این درسها رو برو میشویم. وقتی در قطار که به نظر من یک نمونه کوچک شده مینیاتوری زندگی است این مسایل را تجربه میکنیم و با مشکلاتش کنار می اییم. چرا در زندگی واقعی با این مسایل کنار نیاییم. چرا نویز های محیطی زندگی خودمان را نادیده نگیریم و چرا این سر و صدا ها را به شکل صدای موتور زندگی و راه زندگی نشنویم. این صداها همه جزیی از زندگی است و وقتی انها را میپذیریم و علی رغم وجود انها برای اهدافمان تلاش میکنیم زندگی شیرینتر میشود.

  • حسین طارمیلر

وقتی سال اول دبیرستان بودم به یاد دارم که از اول سال همه معلم ها و ناظم ها و مدیر و مشاور و ...روی اهمیت سال اول و اهمیت انتخاب رشته ای که قرار بود انجام بدیم تاکید خاصی میکردند. حتی گاهی می شنیدیم که میگفتند این انتخاب حتی از انتخاب همسر هم مهمتره.... چون روی انتخاب همسر هم تاثیر داره.

به عبارتی در لایه های زیرین این حرفها این مفهوم منتقل می شد که انتخابهایی که ما در بیرون از خودمان انجام میدهیم تعیین کننده میزان احساس خوشبختی است که ما تجربه خواهیم کرد. 

میگویم انتخاب های بیرونی چون معتقدم انتخابهای درونی هم داریم.

انتخاب های بیرونی از نظر من همه مواردی هستند که ما از ویترینی که روزگار جلوی ما گذاشته انتخاب کرده ایم یا میکنیم. مثلا انتخاب رشته یک انتخاب بیرونیست. همچنان که انتخاب همسر و انتخاب شغل و انتخاب ماشین و خانه و دوست و ... . همه اینها انتخاب هایی هستند که ما بیرون از خودمان انتخاب میکنیم.

اما انتخاب های درونی را ما از ویترین روزگار انتخاب نمیکنیم. بلکه از میان دارایی های خودمان انتخاب میکنیم.

 مثلا بخشندگی.  چیزی نیست که ما در بیرون ان را انتخاب کنیم.یا شاد بودن چیزی نیست که در ویترین روزگار باشد. اما انتخاب همسر چیزی است که در ویترین روزگار وجود دارد و هر کس از میان هزاران گزینه یکی را انتخاب میکند. 

انتخاب های بیرونی مثل انتخاب همسر و شغل و دوست و ماشین و خانه و رسته تحصیلی و رشته ورزشی و ... همگی میتوانند روی میزان رفاه و سهل بودن شرایط زندگی ما تاثیر گذار باشند. اما نمیتوانند میزان خوشبختی ما را تعیین یا تضمین کنند.  همه ما افرادی را میشناسیم که به لحاظ مالی ثروتمندند و از رفاه و اسایش و امنیت بیرونی کافی برخوردارند و موقعیت اجتماعی خوبی دارند و رشته تحصیلی انها پر درامد است و ... اما عمیقا احساس شادمانی و خوشبختی نمیکنند.  عکس این داستان هم وجود دارد. افرادی که ثروت مالی زیادی ندارند اما عمیقا احساس خوش بختی و شادمانی میکنند.


اشتباه نکنید. من نمیگویم خوشبختی در فقر است و بد بختی در ثروت.


بحث من بر سر این موضوع است که انتخاب های بیرونی ما الزاما به خوشحالی و خوشبختی و شادمانی نمی انجامند. در حالی که انتخاب های درونی دقیقا روی میزان خوشحالی و خوش بختی و شادمانی ما اثر میگذارند. 

بنا براین من معتقدم مهمترین انتخاب های ما در زندگی نه بیرونی مثل ازدواج و شغل که درونی اند مثل صداقت ورزی و میزان خوش بینی و...که از میان همه انتخاب های درونی مهمترین انها انتخاب نوع نگاه ما به زندگیست.

  • حسین طارمیلر
پیش نوشت یک: عنوان این مطلب را از یکی از پستهای وبلاگ اقای شعبانعلی برداشتم. که امسال یک محصول صوتی هم به همین اسم منتشر کردند. توی اون پست محمدرضا شعبانعلی  به یک مصداق ساده از حرفه ای گری اشاره میکنه که داستان خیلی شیرینی هم هست. اونجا همه با هم قرار گذاشتیم که مصادیق حرف ای گری رو که دیدیم با بقیه در میون بگذاریم.

مصداق حرفه ای گری ای که من دیدم و تو این پست قصد دارم برای اطلاع شما هم بنویسمش مربوط به هفته قبل از عید نود و شش هست. یک بخش از کابینت اشپزخانه را میخواستیم عوض کنیم و من برای این کار که در حقیقت یک کار کامل نیست و تیکه کاری محسوب میشه به راسته کابینت سازها رفتم. به هر مغازه که میرفتم و شرح کار رو میدادم با اشاره به وضعیت. کاری شلوغشون عذر خواهی میکردن و همه به یک مغازه دیگه معرفی میکردن. تا این که بعد از چند تا کارگاه به یک کارگاه معرفی شدم که دیدم صاحبش بیکار نشسته. خوشحال شدم و تو دلم گفتم خودشه. این حتما وقتش ازاده انجام میده. شرح کار رو براش دادم گفت متوجه نشدم باید ببینم. توی گوشیم عکسشو داشتم ولی تا اومدم نشونش بدم خاموش شد. بهم شارژر داد تا گوشی رو شارژ کنم. تو این فرصت یه چایی دم کرد و مشغول حرف شد. میگفت جدیدا دانشگاه رشته کابینت سازی اورده. مهندسی کابینت سازی....حرف زدیم و گوشیم شارژ نشد. چون ماشین برده بودم ازش خواستم اگر ممکنه با من بیاد خونه و کار رو از نزدیک ببینه. قبول کرد. اومد و کار رو دید گفت شما نیازی به کابینت ساز ندارید به لوله کش نیاز دارید. من توضیح دادم من میخوام این لوله های پشت یک تیکه ام دی اف پنهان بشن و دیده نشن. گفت ببینید من از پول بدم نمیاد ولی این کار شما استاندارد نیست شما بهتره یک لوله کش بیارید و این کار رو انجام بده. ...
هر کاری کردم قبول نکرد این کار رو انجام بده. میگفت این کار نه استاندارده و نه زیباست. خلاصه انجام نداد. 
نکته ای که اینجا برام جالب بود این بود که با این که قبل از عید بود و بیکار بود و تو ماشین اومدنی هم میگفت که بدهکاره و بازار خرابه و.... ولی باز هم راضی نشد که کار غیر استاندارد انجام بده و به خاطر پول کار اشتباه انجام بده....
این ادم یک کابینت ساز معمولی بدون تحصیلات خاصی بود. و احتمالا در مورد حرفه ای گری در محیط کار هم هیچ مطالعه ای نکرده بود ولی خوب میدونست که برخورد حرفه ای یعنی چی. 
تازه در انتها وقتی رسوندمش به محل کارش خواستم حق کارشناسی بهش پرداخت کنم که اونم قبول نکرد و گفت من کاری نکردم. 
حرفه ای بودن به داشتن دفتر دستک مجلل و میز بزرگ و اتاق پر از گل و گلدان نیست.... به همین چیزای ساده است که اکثر ما ازش غافلیم.


مطالب دیگر:

  • حسین طارمیلر

پیش نوشت: این پست به طور خاص برای خودم نوشته شده و احتمالا شما از خواندنش لذت خاصی نبرید. ولی اینجا مینویسم که هر از گاهی به ان سربزنم واز ان استفاده کنم.

همه ما هم حال خوب و هم حال بد را تجربه میکنیم. همه ما هم البته برای این که حال بد خودمان را به حال خوب تبدیل کنیم راه حل هایی داریم. مثلا یک دوستی داشتم میگفت من در اوج ناراحتی که باشم اگر ده دقیقه برقصم حالم خوب میشود. البته این روش برای من جواب نداد. من روش های خاص خودم را دارم . شما هم احتمالا روش های خاص خودتان را دارید. کارهایی که من برای بهتر کردن حال خودم از انها استفاده میکنم اینها هستند.

کتاب خوب خوندن

-قرار گرفتن در محیط کتابخونه

-یاد مرگ

-فکر کردن به یک اینده ای روشن

-نوشتن مطلب در وبلاگ

-گاهی اوقات عکاسی کردن

-گاهی اوقات ورزش

-حرف زدن

-درد دل کردن

-کار با نرم افزار های مورد علاقه ام

-معاشرت با ادمهای موفق

-نشستن پای حرف بزرگان

-بودن با خانواده

-خواندن وبلاگهایی که دوست دارم مثل shabanali.com

-خواندن وبسایتهای مورد علاقه ام. مثل motamem.org

-راه رفتن و فکرای خوب کردن و خیالبافی

-کتاب خریدن

-دوش گرفتن و همزمان خیالبافی برای آینده

-شعر خوب خوندن و موسیقی خوب گوش دادن

-مشورت گرفتن

و ....


شما چه راه حل هایی دارید برای این که حال خودتونو خوب کنید؟ شاید زیر همین پست گفت و گوهایی شکل بگیره که بشه از توش راه حل هایی پیدا کرد که منجر به خوب شدن حال کسی بشه.

  • حسین طارمیلر