گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

من؟ حسین طارمیلر. کسی که به دنبال فهم بهتر زندگی و جهان است . اینجا از هنر زندگی کردن می نویسم و مخاطب این وبلاگ قبل از هر کس خودم هستم. مینویسم تا بعدا فراموش نکنم و بدانم که قبلا در مورد مسایل چطور فکر میکرده ام.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

تقریبا هیچ کسی را نمی شناسم که به دیگری یا به من گفته باشد نا امیدی چیز خوبی است. همیشه و همه جا چیزی که شنیده ایم این بوده که امیدوار باشید.

اما آیا امیدوار بودن همیشه و همه جا خوب است؟

آیا باید همه تلاشمان را بکنیم تا همیشه امیدوار باشیم؟ 

آیا لازم نیست در جایی امیدمان را از دست بدهیم؟ 

آیا چیزهایی هستند که امیدمان را به آنها هرگز نباید از دست بدهیم؟

کدام امید است که هرگز نباید از آن نا امید شد؟ 

به عقیده من امید را در یک تقسیم بندی کلی می توان به دو بخش تقسیم کرد.

امیدهای بدون تاریخ مصرف و امیدهایی که تاریخ مصرف دارند. امید های بدون تاریخ مصرف امیدهایی هستند که به کسی یا چیزی وابسته نیستند. خودشان به تنهایی منبع امید هستند. اینها را نباید از دست داد. اینها منبع زندگی هستند و بدون اینها نمی توان زنده ماند.

اما امیدهای تاریخ مصرف دار امیدهایی هستند که بعد از مدتی از دست می روند. یا فرد انتخاب میکند که آن امید را از دست بدهد. اینها امیدهایی هستند که به وجود یا عدم وجودِ کسی یا چیزی وابسته هستند. اینها را می شود از دست داد و همچنان زنده بود و زندگی کرد. 

من فکر میکنم یکی از دلایلی که ما افسرده می شویم این است که گاهی نمی توانیم بین امیدهای تاریخ مصرف دار و امیدهای بدون تاریخ مصرف تفاوت قائل شویم و مثلا وقتی که از یک امید تاریخ مصرف دار ناامید می شویم انگار که همه چیز را باخته باشیم خود را آماده خواندن غزل خداحافظی میبینیم. 


  • حسین طارمیلر
مارک تواِین جمله مشهوری دارد که می گوید:

 “با احمق بحث نکنید چون شما وادار به رفتار احمقانه می شوید و مردم نمی دانند اول کدام احمق شروع کرده است”

حرف درستی است. به واقع با احمق بحث کردن بیهوده ترین کار دنیاست. چرا که نه تنها چیزی عایدمان نمی شود که زمانمان را هم از دست میدهیم. احمق نه می تواند بفهمد و نه حتی می خواهد که بفهمد. بنابراین بحث کردن با یک احمق روی چیزهایی که برای شما مهم است بی فایده و فرساینده روح است.

کودن ها البته با احمق ها یک فرق اساسی دارند و ان این که کودنها میخواهند که بفهمند ولی نمیتوانند.
گروه دیگری هستند که نه احمق هستند و نه کودن. این گروه نادان هستند. نادان کسی است که نمیداند. یعنی اطلاعات کافی ندارد. نادان ها بر خلاف احمق ها و کودنها هم می خواهند بفهمند و هم می توانند بفهمند. با این گروه می شود سر موضوعات مختلف بحث کرد. چرا که این امید وجود دارد که بحث در انتها میتواند فایده ای داشته باشد. از نادانها حتی می شود چیز های خوبی هم یاد گرفت. اینها به واسطه این که ذهنشان را با اطلاعات مختلف انباشته نکرده اند به هنگام مباحثه با ذهن باز و گشوده با مسائل برخورد میکنند و ای بسا شما بتوانید خطاهای خود را در گفت و گو با یک نادان پیدا کنید.

یک گروه دیگر هم هستند که اینها می توانند بفهمند ولی علاقه ای ندارند که بفهمند. حالا این نخواستن ممکن است برایشان سودی در پی داشته باشد.
بنابراین با این گروه هم نمیشود بحث کرد. اینها مصداق بارز ان ضرب المثل هستند که میگفت: "کسی که خواب باشد را می شود بیدار کرد ولی کسی که خودش را به خواب زده نمی شود بیدار کرد.". 
برای اینها اسم بهتر از کور دل پیدا نکردم. شاید البته نام مناسبی نباشد.


بنابراین افراد را به چهار گروه می توان تقسیم کرد
1- گروهی که نه می توانند بفهمند و نه می خواهند بفهمند (احمق ها)
2- گروهی که نمی توانند بفهمند ولی می خواهند بفهمند (کودنها)
3- گروهی که می توانند بفهمند ولی نمی خواهند بفهمند (کور دلها)
4- گروهی که هم می توانند بفهمند و هم می خواهند بفهمند (نادان ها)


از این میان با احمق ها نمی شود بحث کرد. چرا که شما را هم احمق می کنند. اینها بعد از مباحثه های طولانی همچنان بر سر مواضع خودشان هستند. چون ایستادن بر سر مواضعشان برایشان این خوبی را دارد که در وضعیت بحث اینها دیده می شوند و با پایان مباحثه دوباره آنها نادیده گرفته خواند شد. بنا براین به نظر من بهترین موضع گیری در برابر احمق ها صرفا امتناع از مباحثه و  پذیرش موضع طرف مقابل است.
 اما در برابر کور دلها امتناع از بحث و پذیرش موضع انها(کور دلها) سودمند نخواهد بود. چرا که این واکنش میدان را برای گسترش عمل و روش باطل طرف مقابل باز می کند. افرادی مثل گاندی ماندلا و سایر مصلحان اجتماعی در چنین وضعیتی قرار داشتند. انها با کور دلها مواجه بودند. با افرادی که می دانستند روش گاندی و ماندلا صحیح است اما ان را قبول نمی کردند چرا که منافعشان به خطر می افتاد. گاندی و ماندلا می دانستند که بحث با کوردلها بی فایده است اما آرمانشان به آنها اجازه نمیداد به حالت انفعالی موضع طرف مقابل را بپذیرند. واکنش گاندی و ماندلا ایستادگی و آلوده نشدن بود. انها بحث نمی کردند، بلکه صرفا به چیزی که به درستی آن اعتقاد داشتند عمل می کردند. و شخصیت آنها و برند شخصی انها در زندگی اخلاق مدارانه و برابری جویانه هر روز شکل می گرفت و مثل یک پازل کنار هم چیده میشد.
 
اما کودنها و نادانها
وقتی کلمه کودن را می بینید شاید تصور کنید که منظور من افرادی هستند که بهره هوشی (IQ) زیر هفتاد دارند و از فهم مسائل عاجز هستند. اما منظور ما از کودن اینجا شامل این افراد نیست. شاید بشود گفت این افراد "عاجز" هستند یا "بی بصیرت" هستند. بحث کردن به جهت اگاه سازی انها شاید برای شخصیت شما و عزت نفس شما بی خطر باشد و خدشه ای به روح و روانتان وارد نکند اما فایده ی چندانی هم ندارد.  به هر حال آنها از درک مفاهیمی که در ذهن شما می گذرد عاجز هستند.

داخل پرانتز( اینجا منظور ما از کلمه بی بصیرت هیچ ارتباطی با آن کلمه "بی بصیرت" معروف که در چند سال اخیر به عنوان فحش سیاسی بین کاسبان سیاست رد و بدل می شد ندارد. از نظر نگارنده ی این سطور شخصی که در این سالها به بی بصیرتی متهم می شد از بصیر ترین افراد این جامعه بود) پرانتز بسته.

اما نادانها. 
نادانها همانطور که از نام گروهشان پیداست صرفا نادان اند. یعنی نمی دانند. و نیازمند آگاه سازی هستند. مباحثه با این افراد شیرین است و اموزنده برای هر دو طرف و حس خوش ایندی دارد. چه بسا در مباحثه با گروه نادانان پی به نادانی خود نیز ببریم. 





  • حسین طارمیلر

پیش از این چند مطلب در مورد آرامش ذهنی نوشته ام که بعضی هایشان را در قالب مجموعه ی رواقیون و زندگی شادمانه منتشر کرده ام و بعضی هایشان را هم بدون دسته بندی خاصی منتشر کرده ام و بعضی هایشان را هم هنوز منتشر نکرده ام. اما همچنان دوست دارم در این باره بنویسم. و فکر میکنم هر چه در این باره بنویسیم باز هم کم است. 

2500 سال پیش دیوژن خُم نشین می گفت: آرامش یک مفهوم ذهنی است. یعنی آرامش در بیرون از ما نیست. چیزی نیست که بتوانیم آن را در بیرون از خودمان پیدا کنیم. نمیتوانیم آن را در پول و ثروت و قدرت و ماشین خوب و خانه چند هزار متری و ... پیدا کنیم. البته که وجود ثروت تا حدی که نیاز های اولیه را در انسان مهیا کند لازم و ضروریست و قطعا موجب آرامش خاطر است. اما در نگاه کلی دیوژن و کلبیون همان را هم برای داشتن آرامش لازم نمی بینند. 

به گفته دیوژن 2500 سال پیش و رواشناسان امروز آرامش یک مفهوم  درونیست. وقتی می گوییم آرامش درونیست یعنی صحبت از روح و روان و جان آدمی می کنیم. یعنی ما زمانی آرامش داریم که روح و روان ما در آرامش است. یعنی همان زمانی که چیزی را تحلیل نمیکنیم، با چیزی مقابله نمی کنیم، چیز ها را همانطور که هستند می پذیریم، آن زمان آرامش داریم. 

اگر بخواهیم از نظر روانشناسی و فلسفه علت از دست رفت ارامش را بررسی کنیم به یک جواب می رسیم. خودمان. 

یعنی هیچ کس نمی تواند ارامش ما را به هم بریزد. تنها کسی که می تواند ارامش ما را به هم بریزد خودمان هستیم. اشتباه نکنید منظورم این نیست که برای کسب ارامش به جنگ خودمان برویم.  منظورم این است که ما گاهی ارامشمان را به وجود چیز هایی گره میزنیم که در صورت دور شدن ان چیز ها از زندگی ما انگاه ارامش ما هم به هم میریزد.

تصور کنید من ارامشم را به داشتن یک خودرو سالم گره بزنم. به محض این که این خودرو در راه خراب شود من دیگر ارامش نخواهم داشت. 

ما معمولا با ساخت تصاویر خاص و زیبا و رویایی در ذهنمان و مقایسه ان با چیزی که در دنیای بیرون داریم و دیدن اختلاف زیاد بین انها باعث می شویم ارامشمان ازدست برود و دچار غم و اندوه یا خشم و اظطراب بشویم.



مطالب مشابه:

نسبت کنترلگری و آرامش

  • حسین طارمیلر

غم وغم زدایی 2

۱۰
مرداد

پیش نوشت: این نوشته مقدمه ای دارد که خواندنش میتواند کمک کند درک بهتری از این پست داشته باشید. میتوانید آن مقدمه را از لینک زیر بخوانید.

غم و غم زدایی


بررسی زندگی انسان های بزرگ به ما نشان داده که آنها کسانی بوده اند که در میان انبوه غم ها همچنان زیبا زندگی کرده اند و البته نه تنها در غم غرق نشدند که شنا کردن در این دریای غمناک را آموختند و به دنیا نشان دادند که آنها از غمشان بزرگ تر هستند. شاید بشود گفت در این زمینه بزرگ ترین کسی که تا به حال بوده مولوی بوده. مولوی کسی بود که در شادی پراکنی استاد بوده و در اشعارش بسیار میبینید در مورد بیهوده بودن غم پروری و لزوم شاد زیستی حرف میزند.


خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال  

هر غمی کو گِرد ما گردید شد در خون خویش

 و مولانا اصولا معتقد بود که :

 باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دل تریم

یعنی اساسا غم را در مقامی نمی دید که خود را تسلیم آن کند. بلکه بر عکس میگوید من که از فرط شادمانی از خودِ مِی هم دل شاد تر هستم. من به مِی نیازی ندارم. مِی را باید کسانی بخورند که خود را اسیر و برده ی غم کرده اند. 

اما با این همه مولانا کسی نبود که غم را تجربه نکرده باشد. بر عکس کسی بود که 14 سال در فراق شمس سوخت. و خیلی خوب میدانست که ادم محزون و مغموم چطور ادمی هست. ولی در شعر او سراغی از تسلیم شدگی بر غم نمی بینید.  مولانا تعبیر زیبایی دارد که با استفاده از آن و به زبان تمثیل توضیح میدهد غم چیست و چگونه به وجود می آید و چگونه می شود غم را از بین برد.

مولانا در آن تعبیر زیبا روح و روان انسان را به یک برکه تشبیه میکند. و میگوید هر چقدر برکه روح انسان زلال تر و شفاف تر باشد انسان شادمان تر و سر زنده تر و شاداب تر می شود و هر چقدر اب این برکه رو به تیرگی رفت نشان میدهد که انسان ناراحت تر است. غم و ناراحتی در نگاه مولوی همان خس و خاشاکی است که روی آبِ برکه می نشیند و آب را از زلالی می اندازد. و می گوید این خس و خاشاک هر چه بیشتر روی اب بنشیند بیشتر جلوی روان بودن اب را میگیرد و رفته رفته اگر خس و خاشاک زیاد شود آب از حرکت می ایستد و با گذشت زمان آن برکه روان به مردابی ساکن و بد بو بدل می شود.  مولانا میگوید اگر می خواهید شادمان باشید و اگر می خواهید این خس و خاشاک غم را از روی برکه روحتان بزدایید یک راه دارد و ان این است که کاری بکنید که اب برکه روان بشود. چون اگر آب روان شد آن وقت خس و خاشاک را هم با خود می برد و دوباره اب برکه زلال و شفاف می شود. و این امر ممکن نیست الا به جوشش اب از درون برکه. اب که از درون بجوشد لاجرم در برکه هم روان می شود. و برکه را پاک میکند. برای همین است که مولانا هرگز خود را تسلیم غم نمی کند. چرا که میداند اگر تسلیم غم شود خس و خاشاک غم به زودی جلوی روان بودن اب را میگیرد و برکه را به مرداب بدل میکند. و به خاطر همین بود که با این که خود در غم فراق شمس می سوخت ولی به جای ناله و نفرین بر دنیا و خود می گفت:

                در این خاک در این خاک در این مزرعه ی پاک

                به جز عشق به جز مهر دگر تخم نکاریم



  • حسین طارمیلر

غم و غم زدایی

۰۷
مرداد


دوست متممی خوبم معصومه شیخ مرادی در وبلاگش در مورد نیاز ما به شادی و شادی پراکنی نوشته بود که با خواندنش یادم افتاد که زمانی من هم در مورد غم و غم زدایی چیزی نوشته بودم ولی منتشر نکرده بودم. با خواندن نوشته معصومه بیشتر مشتاق شدم که من هم نوشته های خودم را منتشر کنم.



پیش نوشت یک:
هشدار! عنوان این نوشته ممکن است شما را گول بزند. و در شما این انتظار را ایجاد کند که با خواندن این چند پاراگراف  بتوان از حالت غم زده به حالت شادمانی رسید. این نوشته چنین چیزی را نه تضمین میکند و نه حتی مدعای ان را دارد. این نوشته صرفا جمع اوری خلاصه مطالعات شخصی من در در زمینه غم و غم زدایی است و ممکن است برای شما هم مفید باشد.

پیش نوشت دو: این نوشته ها حاصل تراوشات ذهنی من و برداشت های من از کتابها و مقالاتی است که خوانده ام. برای کسانی که علاقه مند به این مطالب و اصل منبع انها هستند منابع را ذکر میکنم.

پیش نوشت سه: این مطلب احتمالا در چند قسمت منتشر میشود که این نوشته به عنوان مقدمه ای بر آن است.

مقدمه ای بر غم و غم زدایی.
 غم و غم زدایی کاریست که در تمام طول تاریخ، بشر آن را انجام داده و با گذشت زمان هم ادامه داده و احتمالا در آینده هم ادامه خواهد داد. اصولا ما انسان ها به دنبال خوشی و شادمانی هستیم نه به دنبال غم و افسردگی. غم و افسردگی حالتی رنج دهنده و آزار دهنده دارد و به طبع سرشت ما به گونه ایست که همواره از هر گونه ملال و رنج گریزانیم و به سوی شادمانی و خوش حالی در حرکتیم. این روندی است که در تمام طول تاریخ بشر اتفاق افتاده. بنا براین نوشتن در مورد غم و غم زدایی چیز جدیدی  هم نیست.  از فلاسفه یونان بگیریم تا روانشناسان امروز از شعرای قدیم تا نویسندگان امروز از حکمای قدیم تا پزشکان امروز و از خطیبان گذشته تا سخنرانان انگیزشی امروز همه به نوعی به این کار پرداخته اند و میپردازند. اما امروز و این عصر انگار بسیار بیشتر از هر عصر دیگری به غم زدایی نیاز داریم. کم نیستند افرادی که در اطراف ما هستند ومیبینیم که شاد نیستند و بعضا افسره هم هستند. افسردگی امروز انقدر رواج پیدا کرده و همه گیر شده که مارتین سلیگمن رئیس انجمن روانشناسان امریکا افسردگی را سرماخوردگی روانی به شمار میاورد. شاد زیستن شاید در گذشته کاری بود اسان تر اما امروز این طور به نظر نمیرسد. و به نظر میاید که شاد بودن و غم زدایی کاری سخت شده. طوری که بسیاری از افراد حاضرند با خوردن دارو های روانپزشکی خود را از دست غم برهانند.

درست است که همه ما میخواهیم شاد باشیم و شادمانه زندگی کنیم، اما همه ما نمیدانیم که شادی چیست و زندگی شادمانه چگونه زندگی ای است. در این نوشته میخواهیم با هم به این موضوع بپردازیم که شادی چیست و زندگی شادمانه چطور است. در طول این نوشته ها ما شادی را از منظر بزرگان بررسی میکنیم. شعرا و نوسندگان و فلاسفه و عرفا و روانشناسان و دانشمندان و ....

داخل پرانتز: وبسایت متمم یک بخش کامل در مورد این که شادی چیست و چگونه به وجود می اید دارد که در ان به صورت درس به درس به اموزش شادمانی می پردازد.(لینک کارگاه زندگی شاد )

مطالعه نظر بزرگان در این زمینه بسیار سود مند میتواند باشد. ما همچون قطره هایی هستیم که وقتی نظر بزرگان را میخوانیم و به ان عمل میکنیم انگار که به دریا متصل شده ایم و خودمان در یا میشویم.

قطره دریاست اگر با دریاست    ورنه او قطره و دریا دریاست         (مولانا)

این شعر دقیقا به ما می گوید که چطور ما با مطالعه زندگی بزرگان، مشکلات زندگی خودمان را حل میکنیم. ما وقتی انها را مطالعه میکنیم مثل قطره ای هستیم که به دریا متصل شده است.

همه ما شادی و شادمانگی رابه یک شکل دریافت نمیکنیم. ممکن است چیزی که مرا شاد می کند و غم را از من دور میکنم برای تو چنین کارکردی نداشته باشد و بالعکس. شادی و شادمانگی کاملا مسایلی هستند که به طور خاص برای هر کس منحصر به بفرد هستند. البته تشابهاتی وجود دارد اما نمیتوان دو نفر را پیدا کرد که تمام راههای شاد شدن انها با هم یکسان باشد.

بنا براین اولین و مهمتیرین مساله در غم زدایی این است که بدانیم چه چیزی ما را شاد میکند. چرا که با امدن شادی غم از دل بیرون میرود.

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد         دیو چو بیرون رود فرشته درآید    (حافظ)

شما نمیتوانید هم زمان هم شاد باشید و هم غمگین. بنا براین اگر بدانیم چه چیزی ما را عمیقا شاد میکند و ان کار را انجام دهیم به مرور غم از خانه دل ما بیرون میرود و به جای ان شادی می نشیند.

 معمولا در چنین مواقعی همیشه میگوییم که ان کار ها که قبلا مرا شاد میکردند الان نمیتوانند مرا شاد کنند چون الان ناراحتم و این کار ها نمیتوانند مرا شاد کنند. تفسیر شما این طور است: "من نمی تتوانم آن کار های شاد کننده را دوباره انجام دهم چون الان غمگین و غم زده ام و اول باید از غمگینی بیرون بیایم و بعد بتوانم آن کار های شاد کننده را انجام دهم."
 در حالی که بهتر است به این شکل فکر کنید: "من غمگینم و غم زده هستم و احساس شادی نمیکنم چون هیچ کار شاد کننده ای را انجام نمیدهم." وقتی شما تصمیم بگیرید که یک کار شاد کننده انجام دهید به مرور این احساس غم در شما کم شده و نهایتا شما با انجام کار شاد کننده شاد خواهید شد.




  • حسین طارمیلر
پیش نوشت.چند وقتی بود که فرصت نمیکردم  چیزی بخوانم یا بنویسم. البته شما این حرف ها را قبول نکنید. همه اش بهانه های پوچ است برای ننوشتن و نخواندن. اما خب به هر حال اگر این بهانه ها را برای خودمان نیاوریم که این مغز مبارک  نمیگذارد شب راحت بخوابیم. یقه مان را میگیرد که چرا وقت را تلف میکنی؟ چرا به بطالت می گذرانی؟ 
بگذریم تا حالا که با موفقیت سرش را شیره مالیده ایم. البته متاسفانه.
امروز که با نوشتن راحت تر بودم گفتم چیزکی بنویسم تا دوباره شروعی کرده باشم. در پستهای اخیر اینجا و اینجا و اینجا در مورد رواقیون صحبت هایی کرده بودم که اگر وقت کردید خواندنش میتواند کمک کند که با دید بهتری این چند خط اضافه را هم در پازل رواقیون جور کنید.
در پست های قبلی اشاره کرده بودیم که یکی از مهمترین اهداف فلسفه رواقی رسیدن به ارامش است. و کم و بیش به ابزار های انها برای رسیدن به ارامش هم اشاره هایی کرده بودیم. اساسا اگر بخواهیم با یک دید کلی به فلسفه رواقی نگاه کنیم میتوانیم بگوییم  کاری را که پزشکان در بحث درمان جسم میکنند و می گویند که پیشگیری بهتر از درمان است؛ رواقیون نیز در بحث درمان روان انسان همین طور رفتار میکنند. به عنوان مثال رواقیون برخلاف سایرین معتقد بودند که گاهی نشستن و فکر کردن به بد ترین چیزی که ممکن است برای فرد اتفاق بیفتد نه تنها ضرر ندارد که مفید هم هست. شاید کمی پارادوکسیکال به نظر برسد. چون ما عمدتا شنیده ایم که فکر کردن به اتفاقات بد حالمان را بد میکند و این روزها هم که تقریبا هر کسی که مربی فردی و زندگی و .... شده به تقلید از دار و دسته انتونی رابینز همه یکصدا میگویند "افکار مثبت داشته باشید تا کائنات به شما زندگی مثبت بر گرداند. به چیز های خوب فکر کنید تا اتفاقات خوب برای شما بفتد. و به چیز های بد فکر نکنید چون همانها را جذب میکنید". اما رواقیون بر خلاف انتونی رابینزیون معتقد بودند که فکر کردن به اتفاقات بد ممکن است نتایج مثبتی هم داشته باشد. مثلا دو زوج را در نظر بگیرید. یکی از این زوج ها گاهی به این فکر میکند که ممکن است رابطه انها به جدایی بکشد. در نتیجه ی دیدن تصویر جدایی در ذهن شان حالشان بد می شود. اینکار سه نتیجه دارد. یک این که بعد از این که تصویر سازی تمام شد میتواند از این که هنوز در کنار همسرش است لذت ببرد. دو این که می تواند برای پیشگیری از بروز ان اتفاقات دست به کارهایی بزند که رابطه را تقویت کند که نتیجه اش حال خوب است. سه این که اگر بر فرض جدایی اتفاق افتاد از پیش برای ان امادگی دارد و شوکه نمی شود و در نتیجه بازیابی روحی برایش اسان تر خواهد بود.
حالا این جدایی می تواند به معنای طلاق باشد یا مرگ. به حال اندیشیدن به ان میتواند مزایایی داشته باشد. اما زوجی که هیچوقت به جدایی فکر نکرده باشند به احتمال زیاد از اتفاق افتادن جدایی ضربه بزرگتر و اسیب بیشتری خواهند دید.

این نوع تفکر به نوعی به استقبال رفتن است. به استقبال اتفاقات بد رفتن. مثل پیشگیری می ماند. مثل واکسیناسیون. تضمین نمیکند که ما در بحرانها و بیماری ها هرگز آسیب نخواهیم دید یا هرگز به بیماری ها آلوده نمیشویم بلکه به ما توانمندی این را می دهد که از بحرانها جان سالم به در ببریم و یا آسیب کمتری بخوریم.


  • حسین طارمیلر