گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

من؟ حسین طارمیلر. کسی که به دنبال فهم بهتر زندگی و جهان است . اینجا از هنر زندگی کردن می نویسم و مخاطب این وبلاگ قبل از هر کس خودم هستم. مینویسم تا بعدا فراموش نکنم و بدانم که قبلا در مورد مسایل چطور فکر میکرده ام.

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

داستان اصلی

۱۴
ارديبهشت
نمی دانم تا به حال شده به اینده های دور فکر کنید یا نه. اما من گاهی این کار را می کنم. تقریبا هر روز. من خودم را در شصت یا هفتاد سالگی میبینم که پیرمردی شده ام با موهای سپید و لباسی به همان رنگ  ونشسته روی صندلی رو به منظره ای سر سیز مشغول تماشای بچه ها و بازی هایشان. در حالی که سیر نمیشوم از دیدن این صحنه ... . نمی دانم در ان سالها چقدر از سلامت بر خوردارم یا چه برنامه هایی دارم یا با چه کسانی زندگی میکنم. اما دوست دارم حرفی برای گفتن داشته باشم. یک حرف مهم. یک تجربه قابل انتقال. دوست دارم یک تجربه بزرگ زندگی و هزاران تجربه خرد داشته باشم. نه فقط هزاران تجربه خرد بدون یک تجربه بزرگ. دوست دارم در ان سال های دور مثل یک درخت پیر و تنومند باشم. یک تنه اصلی  وشاخه های فراوان. دوست ندارم زمین علف زار باشم. علف  زار ها تنه اصلی ندارند و عمرشان هم کوتاه است. هر سال زمستان میمیرند و در سال جدید علف های هرز جدیدی رشد میکنند. اما درخت ها این طور نیستند. درختها هرسال از بین نمیروند. چون یک تنه اصلی دارند و هزاران شاخ و برگ. دوست دارم انسانی باشم از جنس درخت. یک تجربه بزرگ داشته باشم مثل تنه درخت و هزاران تجربه ریز و درشت دیگر که همگی با همان تنه اصلی هویت پیدا میکنند. اما علف زار ها واقعا هویتی ندارند. اگر از یک علف زار عبور کنی نمی توانی بگویی سال بعد هم دقیقا همین علف همینجا رشد خواهر کرد. انسان های "درخت گونه" داستانی برای گفتن دارند. اما انسان های "علف گونه" هزاران داستان نامرتبط دارند درست مثل هزاران علف گونا گون که در علف زار رشد می کنندو به دردی هم نمی خورند. من دوست دارم بعد از شصت سال و هفتاد سال به درخت تنومندی تبدیل شده باشم که داستان ها و خاطرات زیادی را شنیده و دیده. بهار را دیده و لذت برده از عشق بازی با پرنده ها و زمستان سرد را تحمل کرده و نمرده. دوست دارم درختی باشم که در زمستان هم امید دیدن بهار را بتوانی در شاخه های یخ زده اش ببینی. دوست ندارم علف زاری باشم که در هر تکه از زمینم یک علف هرز روییده و ریشه های خود را در جانم فرو برده و از ان علف ها هم نصیبی نبرده باشم. اری درخت بودن از علف بودن بهتر است. درخت که باشی افق های دور را میبینی. علف که باشی چند متر ان ور تر را هم نمیبینی. علف های دیگر جلوی چشمت را میگیرند. و از منظره این دنیا نصیبی جز منظره همان علفزاری که در ان رشد کردی نخواهی برد. درخت که باشی استواری. در برابر باد ها و باران ها زمستانها. علف که باشی باد تو را به هر طرف میبرد و برف زمستان تو را نابود میکند. من دوست دارم یک دخت باشم. یک درخت که قد کشیده و بالا رفته. سختی های فراوان را تحمل کرده و بالا رفته. وقتی باد شاخ و برگش را به رقص در می اورد بتوانی عشق را در ان ببینی. همان تنه اصلی را.که شاخ و برگها را یک جا نگه می دارد. من دوست دارم در ان سالهای دور درخت باشم.
  • حسین طارمیلر

روز معلم

۱۲
ارديبهشت

روز معلم را تبریک میگویم

نه به آن کسی که به من راه رفتن آموخت،

نه به آن کسی که به من نوشتن آموخت،

نه به آن کسی که به من انتگرال گرفتن آموخت،

نه به آن کسی که به من کار کردن آموخت،

تبریک می گویم به کسی که به من آموخت، هر چند به تلخی، دوست داشتن را.

روزت مبارک.


  • حسین طارمیلر

سفر

۰۷
فروردين
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
همیشه فکر میکردم منظور از این جمله این است که یک کوله بار برداریم و وسایل ضروری را درونش بریزیم شروع کنیم به مسافرت و در سختی ها قرار گیریم و به قول معروف پخته شویم. شاید مفهومی که در ظاهر دیده میشود درست باشد که البته هست، اما این تمام ماجرا نیست. سفر هایی که به پخته شدن ادمی منجر می شود  باید در درون ادم شروع شود و به درون ادم ختم شود. سفر در بیرون ظاهر کار است. سفر اصلی که منجر به پخته شدن می شود در درون ادم اتفاق می افتد. از درون به درون. از خود به خود. از سطح به عمق. سفر ها ی پختگی در جهت عمق است نه در جهت طول و عرض های جغرافیایی. در  درون خود باید عمیق شویم. البته شاید سفر های بیرونی و جدا افتادگی از همه ان چیزی که تا به حال به ان وابسته بوده ایم ما را مجبور کند که سفری را در درون اغاز کنیم.
  • حسین طارمیلر

ترس

۰۶
فروردين

ترس ریشه ی همه درد سر های ماست. تا وقتی می ترسیم خلاق نیستیم. و شادی را تجربه نمی کنیم. جایی که ترس باشد عشق نیست. این جمله را از ماریان ویلیامسون وام گرفته ام. باید تجربه کرده باشید تا ان را عمیقا درک کنید. واقعا جایی که ترس باشد خبری از شادی نیست. خبری از لذت بردن از اتفاقات ساده نیست. خبری از زندگی نیست. هر چه هست اظطراب است. نگرانیست. و تاوقتی اینها هستند طعم خوش زندگی را نمی چشیم. دیگر از بیکار بودن لذت نمیبریم.از خوردن غذا از پوشیدن لباس نو و اتفاقات ساده. چون در لحظات بی کاری مدام ترس می اید به سراغمان. با بعضی ترسها باید کنار امد و بعضی را باید تحلیل کرد به پوچی انها رسید. بعضی ترس ها را هم باید با انجام همان کار ترسناک از بین برد.  خلاصه که ترس هایمان را باید از بین ببریم تا انها ما را از بین نبرده اند.

کتاب خوبی که در این زمینه خواندم و فکر میکنم میتواند مفید باشد کتاب خانم دبی فورد و ماریان ویلیامسون است به نام اثر سایه.

  • حسین طارمیلر

بسیاری از ما در زندگی روز مره با مشکلاتی مواجه می شویم یا در شرایط پر استرسی قرار می گیریم که نهایتا منجر به تحمل تنش های فراوان در روان ما می شود که گاه موقت و زود گذر و گاه ساعت ها و روز ها به طول می انجامد و در ما حس نا خوشایندی از احساس عدم ارامش را تولید میکند. گاهی با گذشت زمان های طولانی و فراموش کردن ان موضوعات وقتی دوباره همان مسایل را یاد اوری می کنیم مجددا همان احساس های نا خوشایند در ما تولید می شود، گویی همین لحظه که به ان موضوع فکر می کردیم ان اتفاق برایمان افتاده و دوباره خود را در شرایط مجسم میکنیم و دوباره حالمان بد می شود. اما چرا؟ مگر زمان های زیادی از ان موضوع نمی گذرد؟ مگر ما ان موضوع را برای خودمان حل نکرده ایم؟ مگر ما به ارامش نرسیده بودیم؟ حالا چرا دو باره احساس نا ارام بودن در درون خود می کنیم؟

پاسخ ان در قالب کلمات اسان و و در قالب عمل کمی سخت است. واقعیت این است که فراموش کردن هنری است که کمتر کسی ان را بلد است. عده زیادی از ما در دام مشکلات و اتفاقات می افتیم و نمی توانیم از فکر کردن به مشکلات روز مره ی خود رهایی یابیم. و هر چه بیشتر به ان فکر میکنیم بیشتر از دنیای واقعی دور و در افکار خود غرق می شویم. و البته هر چه بیشتر فکر کنیم سخت تر می توانیم فراموش کنیم. و هر چه سخت تر فراموش کنیم ان فکر بیشتر در ذهن ما ثبت می شود و  بعد ها راحت تر یاد اوری می شود. و یاد اوری مجدد منجر به تولید احساسات مشابه و حال بد مشابه خواهد شد. ایا می توانیم موضوعات و مسایل را فراموش کنیم؟

خبر بد این است که  ما معمولا مسایلی را که ما با انها در گیری فکری داریم نمی توانیم فراموش کنیم . و انها برای همیشه در ذهن ما ثبت می شوند. کافیست در شرایط مشابه قرار گیریم یا نا خود اگاه فکرمان با دیدن تصویری یا شنیدن صدایی یا بوییدن عطری تحریک شود. مجددا همه اتفاقات مثل یک فیلم سریع در ذهن ما از جلوی چشممان رد می شود و همه چیز دوباره برای ما اتفاق می افتد. آیا این به ان معنی است که ما هر گز نخواهیم توانست از شر این افکار و این احساسات رهایی یابیم؟
بسیاری از ما البته توانسته ایم به مرور زمان با این مشکلات کنار بیاییم و دیگر مثل سابق نسبت به این مسایل حساس نباشیم. اما بعضی از ما همچنان با مسایل قدیمی درگیریم و تحریک میشویم. چه تفاوتی بین افرادی که کنار میایند و افرادی که هنوز به راحتی تحریک میشوند وجود دارد. چرا بعضی ها دیگر نسبت به مشکلات سابق حساس نیستند  اما بعضی به راحتی در برابر مشکلات گذشته و حال به شدت تحت تاثیر قرار می گیرند و احساس های نا خوشایندی را تجربه می کنند؟

اتفاقاتی که در عالم بیرون اتفاق می افتد غیر قابل تغییر هستند و وقتی اتفاقی میافتد ما دیگر نمی توانیم به عقب برگردیم و از اتفاق افتادن ان جلو گیری کنیم. تصادفی که اتفاق می افتد دیگر نمی توان به عقب برگشت و از ان جلو گیری کرد. دعوایی که بین زن و شوهر اتفاق می افتد و حرف هایی که رد و بد می شود دیگر قابل بازگشت نیست. مرگ عزیزان همینطور و رد شدن در امتحانات و.... اتفاقاتی هسنتد که بعد از وقوع دیگر قابل تغییر نیستند.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
وقتی ما نسبت به اتفاقاتی که در گذشته افتاده همچنان حساس هستیم و به سر عت تحریک می شویم و احساسات نا خوشایند را تجربه میکنیم به این معنی است که در خصوص ان اتفاق چیزی در ما تغییر نکرده است. به عبارتی ما همچنان پشت همان پنجره ایستاده ایم و همان منظره نا خوشایند را می بینیم. قبلا گفتیم که این منظره غیر قابل تغییر است. زیرا اتفاقی که افتاده دیگر قابل برگشت نیست. اما ما می توانیم از کنار این پنجره رد شویم و در کنار پنجره ی دیکری بایستیم و منظره را از زاویه ای دیگر نگاه کنیم. به احتمال خیلی زیاد دیگر ان منظره قبلی را نمی بینیم. البته واقعیت بیرونی ان اتفاق تغییری نکرده و همانست که بود. اما تغییر زاویه دید ما باعث می شود که ما و وقتی دو باره از سویی دیگر به ان منظره نگاه نگاه میکنیم دیگر آن جزئییات آزار دهنده را نمی بینیم. این موضوع را سهراب سپهری سالها پیش به خوبی و به زیبای بیان کرده.

چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید.

 شاید بگویید چه فرقی میکند ان اتفاق افتاده و دیگر قابل باز گشت نیست. تغییر زاویه ی دید چه سودی دارد؟ ساده است ما وقتی زاویه دید مان را عوض می کنیم و نگرش خود را نسبت به مسایل عوض میکنیم دیگر مثل قبل ازار نمی بینیم. و متوجه می شویم که در لحظه ای که ان اتفاق افتاده ما از زاویه ی بدی به ان موضوع نگاه کردیم و نتیجه گیری بدی کردیم و این نتیجه گیری بد ارامش درونی ما را از ما میگیرد. اما وقتی نگرش ما تغییر میکند و زاویه ی دید ما عوض می شود و مساله را از پنچره ای جدید میبینیم، نکات زیاد دیگری از ان اتفاق برای ما روشن می شود که قبلا نمی دیدیم. حالا ممکن است نکات مثبتی در ان اتفاق ببینیم و متوجه شویم که ان اتفاق به طور کامل و صد در صد هم بد نبوده است و نکات مثبت و اموزنده ای هم داشته که ما از ان غافل بودیم.
 بنابراین اگر موضوعی داریم که مدت هاست فکر ما را به خود مشغول کرده و ارامش درونی ما را سلب کرده و با ان راحت نیستیم شاید بد نباشد موقعیت خود را عوض کنیم. و با عینک جدیدی به مسایل نگاه کنیم.
  • حسین طارمیلر

شعر

۰۴
فروردين

رفتن و تنها شدن آسان نبود
تو ولی عادت به رفتن داشتی...

  • حسین طارمیلر