گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

من؟ حسین طارمیلر. کسی که به دنبال فهم بهتر زندگی و جهان است . اینجا از هنر زندگی کردن می نویسم و مخاطب این وبلاگ قبل از هر کس خودم هستم. مینویسم تا بعدا فراموش نکنم و بدانم که قبلا در مورد مسایل چطور فکر میکرده ام.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

بهش بگو

پنجشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۵:۳۷ ب.ظ

به نظر من مهمترین اختراع بشر رو من و دوستام انجام دادیم. اختراعی که ما انجام دادیم اسمش  "بهش بگو" بود. حتما می پرسید این دیگه چیه؟ در حقیقت چیزی نیست، فقط یه جمله است.
سال ها پیش وقتی بچه بودیم ، سنین هشت نه سالگی، وقتی دعوامون میشد با هم بازی ها مون و در نتیجه یکی قهر میکرد و بازی نمیکرد موقع یار کشی تو فوتبال به مشکل میخوردیم. و در نتیجه یا یک تیک بازیکنش کمتر میشد و در نتیجه بازنده بود و یا تیم ها اون طور که دوست داشتیم تشکیل نمیشد. چون وقتی بچه هایی که با هم قهر بودن میفتادن تو یه تیم موقع پاسکاری با هم حرف نمیزدن و در نتیجه توپ لو می رفت. برای حل این مشکل یه راه حل به صورت ناخود اگاه شکل گرفت. و اون هم این بود که فردی که توپ زیر پاش بود و میخواست توپ رو پاس بده به کسی که باهاش قهره مستقیما نمیگفت فلانی بگیر. مثلا توپ رو پاس میداد محمد و میگفت علی بهش بگو بگیره. و بعد محمد ادامه بازی رو میرفت. این روند انقدر عادی شد و مشکلات رو حل کرد که همه راضی بودیم. و حتی در زمینه استفاده از این جمله پیشرفتهایی هم کردیم. به طوری که بعد ها وقتی دو نفر که باهم قهر بودند و میخواستن با هم حرف بزنن به وجود نفر سوم احتیاجی نداشتن. و فقط با اظافه کردن یک "بهش بگو" به اول هر جمله ای که میخواستن بگن با هم حرف میزدن. و هیچ مشکلی هم وجود نداشت. ضمنا هنوز این پیام رو میداد که ببین من هنوز با تو قهرما. نمونه یکی از همین گفت و گوهایی که بین من ویکی از کسانی که باهاش قهر کرده بودم این شکلی بود.
ساعت سه بعد از ظهر بود و من حوصله ام سر رفته بود اومدم بیرون تو کوچه و دیدم هیشکی نیست که باهم بازی کنیم. رفتم در خونهی یکی از دوستام و در زدم. گفتم جهانگیر میای بریم فوتبال گفت نه. خونه بعدی هم همین وابو گرفتم منتهی نه از خودش بلکه از مادرش.
گزینه اخر ابراهیم بود. که البته باهاش قهر بودم. اما جای نگرانی نداشتچون ما هردو مسلح به "بهش بگو" بودیم. بنا براین رفتم در خونه ابراهیم رو زدم.
ابراهیم گفت: کیههههه؟
من گفتم: بهش بگو منم.
ابراهیم گفت: بهش بگو چیکار داره
من گفتم: بهش بگو میاد بریم فوتبال بازی کنیم؟
ابراهیم گفت بهش بگو صبر کن الان میام.


و به این ترتیب من و ابرایم که با هم قهر هم بودیم رفتیم و فوتبال بازی کردیم و لذت هم بردیم. در حالی که هنوز با هم قهر بودیم. به نظرم "بهش بگو" بهترین اختراع بشر بوده تا حالا. چون کمک کرده ادمها با هم در ارتباط بمونن حتی وقتی با هم قهرن.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی