گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

من؟ حسین طارمیلر. کسی که به دنبال فهم بهتر زندگی و جهان است . اینجا از هنر زندگی کردن می نویسم و مخاطب این وبلاگ قبل از هر کس خودم هستم. مینویسم تا بعدا فراموش نکنم و بدانم که قبلا در مورد مسایل چطور فکر میکرده ام.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۷ مطلب با موضوع «سلامت روان» ثبت شده است

پیش از این چند مطلب در مورد آرامش ذهنی نوشته ام که بعضی هایشان را در قالب مجموعه ی رواقیون و زندگی شادمانه منتشر کرده ام و بعضی هایشان را هم بدون دسته بندی خاصی منتشر کرده ام و بعضی هایشان را هم هنوز منتشر نکرده ام. اما همچنان دوست دارم در این باره بنویسم. و فکر میکنم هر چه در این باره بنویسیم باز هم کم است. 

2500 سال پیش دیوژن خُم نشین می گفت: آرامش یک مفهوم ذهنی است. یعنی آرامش در بیرون از ما نیست. چیزی نیست که بتوانیم آن را در بیرون از خودمان پیدا کنیم. نمیتوانیم آن را در پول و ثروت و قدرت و ماشین خوب و خانه چند هزار متری و ... پیدا کنیم. البته که وجود ثروت تا حدی که نیاز های اولیه را در انسان مهیا کند لازم و ضروریست و قطعا موجب آرامش خاطر است. اما در نگاه کلی دیوژن و کلبیون همان را هم برای داشتن آرامش لازم نمی بینند. 

به گفته دیوژن 2500 سال پیش و رواشناسان امروز آرامش یک مفهوم  درونیست. وقتی می گوییم آرامش درونیست یعنی صحبت از روح و روان و جان آدمی می کنیم. یعنی ما زمانی آرامش داریم که روح و روان ما در آرامش است. یعنی همان زمانی که چیزی را تحلیل نمیکنیم، با چیزی مقابله نمی کنیم، چیز ها را همانطور که هستند می پذیریم، آن زمان آرامش داریم. 

اگر بخواهیم از نظر روانشناسی و فلسفه علت از دست رفت ارامش را بررسی کنیم به یک جواب می رسیم. خودمان. 

یعنی هیچ کس نمی تواند ارامش ما را به هم بریزد. تنها کسی که می تواند ارامش ما را به هم بریزد خودمان هستیم. اشتباه نکنید منظورم این نیست که برای کسب ارامش به جنگ خودمان برویم.  منظورم این است که ما گاهی ارامشمان را به وجود چیز هایی گره میزنیم که در صورت دور شدن ان چیز ها از زندگی ما انگاه ارامش ما هم به هم میریزد.

تصور کنید من ارامشم را به داشتن یک خودرو سالم گره بزنم. به محض این که این خودرو در راه خراب شود من دیگر ارامش نخواهم داشت. 

ما معمولا با ساخت تصاویر خاص و زیبا و رویایی در ذهنمان و مقایسه ان با چیزی که در دنیای بیرون داریم و دیدن اختلاف زیاد بین انها باعث می شویم ارامشمان ازدست برود و دچار غم و اندوه یا خشم و اظطراب بشویم.



مطالب مشابه:

نسبت کنترلگری و آرامش

  • حسین طارمیلر

پیش نوشت: چند وقتی بود چیزی ننوشته بودم و دنبال بهانه ای میگشتم تا چیزکی بنویسم. چند خطی که در ادامه میخوانید حرف جدیدی نیست و شاید بتوان گفت از روزی که بشر زبان را اختراع کرد یا کمی بعد از اختراع زبان به این موضوع اگاه بوده که رابطه ای هست میان زبان و احساسات. این را میتوان حتی در ضرب المثل ها و متل های سرخ پوستی هم دید. انجا که حتی تمدن مثل شرق رشد نکرده بود. اما به هر حال بهانه ای شد برای من تا دوباره به این فضا سری زده باشم. پایان پیش نوشت.


شاید پیش امده باشد که به خاطر اشتباهی که انجام داده اید خودتان را سرزنش کنید. مثلا امتحان گواهی نامه را رد شده باشید. احتمالا وقتی افسر میگوید برو دو هفته بعد بیا و شما از ماشین پیاده میشوید شروع میکنید به سرزنش کردن خودتان:اَه اَه اَه. من خیلی دست و پا چلفتی ام. اصلا نفهم ام. وگرنه یه رانندگی که چیزی نداره چرا نباید بتونم بار اول قبول شم؟ من کودنم...


یا بر عکس ممکن است وقتی از ماشین پیاده می شوید با خودتان بگویید: نسبت به دفعه قبل خیلی خوب بودم. اشتباهاتم کمتر بود. فقط یه اشتباه داشتم. مطمئنم اگر دقت کنم این بار قبول میشم...

در حالت دوم شما خودتان را سرزنش نمی کنید. بلکه همراه خودتان هستید و مثل یک دوست خودتان را تشویق میکنید. به خودتان امید میدهید.

اتفاقی که در بیرون از ما افتاد کاملا یکسان است. مردود شدن در امتحان رانندگی. ولی ییی از این گفت و گو ها حال خوب ایجاد میکند و یک گفت و گو حال بد. 

حال خوب و بد ما مستقیما با شیوه ای که ما با خودمان حرف میزنیم ارتباط دارد.  این که ما اتفاقات اطرافمان را با چه کلماتی توصیف می کنیم تعیین کننده این است که ما چه احساسی خواهیم داشت. ممکن است دو نفر به یک منظره نگاه کنند و یکی سر شار از حس شادمانگی و شور و شعف باشد و دیگری بر عکس منظره را خیلی کسل کننده توصیف کند. انگاه احساسات این دو نفر با هم یکسان نخواهد بود. هرچند که منظره کاملا یکسان است. فکر میکنم که سر نخ هایی از این که چگونه میتوانیم در خودمان احساس خوشبختی ایجاد بکنیم به دست خودم و شما داده باشم. کاملا درست است است ما میتوانیم با انتخاب کلماتی که به ما احساس خوب می دهد حال خوب خودمان را انتخاب کنیم. فقط کافی است انچه را که از ادنیای بیرون ادراک میکنیم در قالب کلماتی که در ما احساس خوب ایجاد میکند بریزیم. افکارمان را در قالب هر کلمه ای که بریزیم متناسب با شکل ظرف همان کلمه در خودمان احساسات ایجاد خواهیم کرد. 

ای برادر تو همه اندیشه ای

 مابقی خود استخوان و ریشه ای


مولانا می گوید ما فقط اندیشه ایم. یعنی هر گونه که بیندیشیم همانگونه خواهیم بود. اگر افکارمان و ادراکاتمان از جهان بیرون را با کلمات منفی برای خودمان به کار ببریم احتمالا غمگین و افسرده و یا مظطرب خواهیم بود. اما اگر با کلمات مثبت انها را توصیف و تعریف کنیم انگاه معنایی مثبت و سازنده به جهان اطراف خودمان میدهیم. و در نتیجه احساسمان هم خوشایند خواهد بود.


اگر به کسی که روبروی ما میجنگد بگوییم "دشمن" احساسات ما به گونه ای است که حاضریم اورا بکشیم. اما اگر به او بگوییم پدری که زن و فرزندانش منتظر بازگشت او هستند و تمام لحظاتشان سرشار از اظطراب است و این فرد هم برای دفاع از خانواده اش به جنگ امده، انگاه در ما احساساتی شکل میگیرد که احتمالا به راحتی حاضر به کشتن او نباشیم.


باز واقعیت بیرونی یکیست. اما این که ما ان تجربه بیرونی را با چه کلماتی در درون خودمان و برای خودمان ترجمه میکنیم احساسات متفاوتی را در ما تولید خواهد کرد.  کلمات قدررتمند ترین ابزاری هستند که بشر تا کنون اختراع کرده. میتوان از ان در جهت ایجاد بهترین و بدترین حال ها استفاده کرد. 

لُب مطلب ان که جهانِ بیرون یکیست و برداشتهای انسانها از ان بی نهایت. ماییم که انتخاب میکنیم دنیای بیرون را زیبا و گلخانه وار ببینیم یا زشت و شوره زار. به قول خیام:

                                  ماییم که اصل شادی و کان غمیم

شادی و غم در درون ماست نه در بیرون. و بستگی دارد به این که ما جهان را چگونه ببینیم. این دیگر کاملا دست خودماست که با انتخاب کلمات و تعابیر زبانی منفی شیشه ای تیره جلوی چشممان بگیریم و دنیا را تیره و تار ببینیم یا بر عکس با انتخاب کلمات مثبت برای تعریف اتفاقات بیرونی هر فیلتر تاریک کننده ای را از جلوی چشمانمان برداریم. 

ما باید خیلی خوشحال باشیم که در فرهنگی زندگی میکنیم و نفس میکشیم که بزرگانش به زیبایی این نکات را به ما می اموزند.  مولانا به ما میگوید:

                         پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود

                         زان سبب دنیا کبودت می نمود

نتیجه گیری

بد نیست ما هم گاهی با خودمان خلوت کنیم و ببینیم با خودمان چه شکلی حرف میزنیم؟ایا با خودمان با کلماتی حرف میزنیم  که در ما احساس خوب ایجاد میکند یا با کلماتی که در ما احساسات ناخوشایند ایجاد میکند.

انچه ما به خودمان میگوییم مستقیما روی تصویری که ما از خودمان داریم هم اثر میگذارد. یعنی ما خودمان را قبل از این که در دنیای بیرون بسازیم در دنیای درون با استفاده از کلمات و تعابیر زبانی میسازیم. 

نوشتن این کلمات و سطور هر لحظه داستاهایی را برایم دوباره یاد اوری میکند که دوست داررم همه اشان را برای شما هم بنویسم. اما چون تعداد زیاد است و احتمالا با اشاره به یکی شما خودتان میتوانید موارد دیگر را هم بیاد اورید به نوشتن یکی بسنده میکنم. 

شعر زیبایی از مجتبی کاشانی



ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاری گل من

علف هرز در آن می روید

زحمت کاشتن یک گل سرخمولانی

کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است

گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرایی ذهن

نازنین

نازنین

نازنین

هرگز آدم ، آدم نشود.


 



  • حسین طارمیلر
شاید شنیده یا دیده باشید که بعضی خزندگان قابلیتی دارند که به هنگام قرار گرفتن در موقعیت های خطرناک میتوانند بخشی از بدن خود شان که غالبا دم است را جدا (رها) کرده و جان خود را نجات دهند. 
من خودم شاهد این ماجرا بوده ام. یکبار سمندر ترسویی که ناگهان متوجه حضور من بالای سرش شد ناگهان دم خودش را رها کرد و فرار کرد و دمش تا چند دقیقه این طرف و ان طرف می پرید و من سرگرم تماشای این دم بودم. 

داستان جالبیست. این که موجود زنده ای در یک زمان خاص تصمیم میگیرد برای زنده ماندن بخشی از خود را فدا کند. و دوباره به زندگیش ادامه دهد. اگر تکامل را قبول داشته باشیم باید گفت این موجودات برای باقی ماندن در چرخه حیات هوشمندی خاصی از خود به خرج داده اند. 
هرچند ماجرای اتوتومی از لحاظ زیست شناختی خیلی برایم جالب بوده و هست اما این که الان دارم درمورد اتوتومی مینویسم دلیل دیگری دارد. 

داشتم به این فکر میکردم که بعضی از انسان ها هم اتوتومی میکنند. اگر اتوتومی را فرایندی برای رها کردن بخشی از خود برای زنده ماندن و زندگی کردن در نظر بگیریم؛ ان وقت میتوانیم بگوییم انسانها هم میتوانند یاد بگیرند در موارد اظطراری اتوتومی کنند. البته منظورم اعمال جراحی مثل اپاندیس یا قطع عضو در بیماران دیابتی نیست.
چیزی که در ذهن من است را شاید بشود اتوتومی روانی نامگذاری کرد. البته میدانم چنین چیزی وجود ندارد. 
طبیعتا همه ما در زندگی با بحران هایی برخورد کرده ایم. شاید بعضی از ما افسردگی یا اظطراب را تجربه کرده باشیم.  یا حتی ممکن است همچنان درگیر انها باشیم. هر اتفاقی که در زندگی ما می افتد تبدیل به بخشی از زندگی ما می شود که همیشه در کوله بار ماست و این بار را همیشه با خودمان به دوش خواهیم کشید. اما بعضی از ما از همه امکاناتی که در این کوله داریم فقط همان اتفاقات ناگوار را هر روز بیرون میکشیم و بررسی میکنیم. این اتفاقات بخشی از ما و زندگی ما شده اند و بخشی از حافظه و سلولهای مغز ما را تشکیل میدهند شاید نتوانیم ان بخش از حافظه و سلول های مغزمان را مثل مار مولک ها و سمندر ها به طور کامل از خودمان جدا کنیم و دور بیاندازیم ؛  اما می توانیم به طور ذهنی خود را از انها جدا کنیم. و برای این که زنده بمانیم و زندگی کنیم میتوانیم بخشی از تاریخ زندگیمان را رها کنیم و به دنبال ادامه زندگی برویم. این بخشها را اگر از خودمان جدا نکنیم همانها باعث نابودی زندگی ما می شوند. رها کردن بخشی از زندگی که چسبیدن به ان نتیجه ای جز نابودی ندارد را من اتوتومی روانی مینامم. به این معنی که ما بخشی از تجربیات تلخ خودمان را رها میکنیم تا به ادامه زندگی بپردازیم. 
اتوتومی جسمی که در بعضی از خزندگان وجود دارد به صورت ژنتیکی در وجودشان به ارث گذاشته می شود.  اما ما انسانها اتو تومی روانی را باید یاد بگیریم. این کاملا اکتسابی است و میشود ان را فرا گرفت و زندگی خود را نجات داد. 

  • حسین طارمیلر

پیش نوشت: آنچه در ادامه می خوانید نظرات شخصی من است که با توجه به تجربیات خودم از محیط اطرافم برداشت کرده ام. ممکن است اگر در این باره تحقیقات میدانی انجام شود رد یا تائید شود.


 شاید کمی پارادوکسیکال به نظر برسد. اکثر ما دیده و شنیده ایم که افراد میگویند که از سیاست دوری میکنند. یا به دلیل این که دنیای سیاست را پیچیده میدانند از ان پرهیز میکنند چرا که فکر میکنند این گونه ارامش بیشتری را تجربه خواهند کرد. 

اما تجربه من از دیدن و بودن با دوستانم و اطرافیانم به من نشان داده که اتفاقا افرادی که بیشتر دنیای سیاست را به صورت منظم دنبال میکنند از آرامش بیشتری برخوردارند.  و در حقیقت کمتر دیده ام که افرادی افسرده یا مظطرب باشند.

روانشناسان معتقدند کسانی که زیاد به گذشته ناکام خود فکر میکنند خلق و خوی افسرده کننده را در خود تقویت میکنند و کسانی که با نگرانی به اینده فکر میکنند بیشتر خود را دچار اظطراب میکنند. و کسانی که در حد تعادل به گذشته و اینده و حال فکر میکنند در ارامش به سر می برند.  


نکته ای که در این میان هست این است که دنبال کردن سیاست این مزیت را دارد که فرد را به زمان حال سنجاق میکند. اخبار سیاست عموما در مورد مسائل روزانه است. و بدین سبب کسی که سیاست را پیگیری میکند دائما در زمان حال به سر میبرد. و کمتر فرصت پیدا میکند که در گذشته ی ناکام خود فرو رود.  یا زیادی نگران آینده باشد.


نکته دیگری که در پیگیر مسائل سیاسی و اخبار روز بودن وجود دارد این است که فرد با مطالعه سیاست روز در حقیقت خود را مجهز به مجموعه ای از اطلاعات و شناخت هایی در مورد سیاستمداران میکند و داشتن این اطلاعات به فرد این امکان را میدهد که در مواقع لازم از انها جهت تصمیم گیری و تعیین سرنوشت خود استفاده کند. 

باز نکته ای که روانشانسان به آن معتقدند این است که هر چقدر فردی احساس داشتن کنترل بر زندگی داشته باشدبه لحاظ سلامت روانی در سطح بالاتری قرار دارد.

بنا براین یک مزیت دیگر پیگیری آگاهانه سیاست این است که فرد با هدف جمع اوری اطلاعات و استفاده از ان اطلاعات برای تعیین سرنوشت(در انتخابات ها) خود مسایل سیاسی روز را دنبال میکند.  در نتیجه احساس کنترل بیشتری بر زندگی خود خواهد داشت. در نتیجه حس ارامش بیشتری را تجربه خواهد کرد




  • حسین طارمیلر


این نوشته یک مقدمه هم دارد که میتوانید اینجا بخوانید

تئوری انتخب: انگیزه درونی منجر به انتخاب میشود و صدور رفتار میشود.

 

ویلیام گلسر روانپزشک امریکایی و مبدع تئوری انتخاب معتقد بود انسانها مبتنی بر انگیزه های درونی و نه محرک های بیرونی   دست به انتخاب هایی میزنند تا یکی از نیاز های پنج گانه خود را ارضا کنند. گلسر نام این فرایند را که شامل فکر کردن - عمل کردن - احساس کردن و فیزیولوژی بدن ما میشود را رفتار کلی گذاشت. بر این اساس هر رفتار انسان هدفمند است و معطوف به ارضای یکی از نیاز های پنج گانه است.

از نظر تئوری انتخاب ما انسانها پنج نیاز اساسی داریم.

1. نیاز به بقا

2. نیاز به عشق و احساس تعلق

3. نیاز به ازادی

4.نیاز به قدرت

5.نیاز به تفریح.

نیازهای اساسی مبتنی بر تئوری انتخاب بر خلاف هرم نیاز خدی اساسی مزلو هیچ ترتیب و سلسله مراتب خاصی ندارد و در هر انسان متناسب با شدت هر نیاز در ان فرد مرتب میشود.

برخلاف روانشناسی سنتی که گلسر نام آن را روانشناسی کنترل بیرونی گذاشته بود روانشناسی کنترل درونی که مبتنی بر تئوری انتخاب است توضیح میدهد که رفتار انسانها انتخابی است و مبتنی بر انگیزه های درونی است نه محرک های بیرونی. و هر فرد در هر لحظه از زندگی اش در حال انتخاب رفتار هایش است. در روانشناسی کنترل درونی هیچ محرکی از بیرون نمیتواند مارا وادار به صدور رفتار کند.این خودمان هستیم که  تصمیم میگیریم دست به انتخاب بزنیم و به ان محرک پاسخ بدهیم.

بر خلاف روانشناسی کنترل درونی روانشناسی کنترل بیرونی معتقد است که محرک های بیرونی انسان را وادار به واکنش میکنند. جملاتی از قبیل ( او مرا عصبانی کرد) و ( او مرا مجبور کرد این کار را بکنم ) و ( تو خودت نمیفهمی و باید این کار را که من میگویم بکنی ) همگی از روانشناسی کنترل بیرونی نشات میگیرند که دارای سه باور کلی زیر است.

·         هر محرک بیرونی مرا وادار به پاسخگویی میکند.(مثلا تلفن زنگ میخورد و من باید گوشی تلفن را بردارم.)

·          من میتوانم دیگران را وادار به کاری بکنم که به آن مایل نیستند و دیگران هم میتوانند فکر وعمل و احساس مرا تعیین کنند.

·         این حق و حتی وظیفه من است تا کسانی را که فرامین و دستوراتم را پیروی نمیکنند تحقیر، تهدید یا تنبیه کنم. و برای ان که دستوراتم را انجام دهند اگر لازم بود آنها را تشویق کنم.

گلسر معتقد است مشکلات موجود در ارتباطات بین فردی افراد به دلیل استفاده از روانشناسی کنترل بیرونی است.

 

مولفه های اصلی تثوری انتخاب عبارت اند از:

1) نیاز های اساسی

2)دنیای مطلوب

3) سیستم ادراکی

4) رفتار کلی

مطابق با تئوری انتخاب هر یک از ما انسان ها دارای پنج نیاز اساسی ذاتی هستیم.
1) نیاز به بقا

2)نیاز به عشق و احساس تعلق

3)نیاز به آزادی

4)نیاز به قدرت

5) نیاز به تفریح

گلسر در تئوری انتخاب توضیح میدهد که هیچ کدام از این نیازها بر دیگری ارجحیت ندارد و هیچ سلسله مراتبی برای انها متصور نیست. و ازهر انسان به انسان دیگر میتواند ترتیب و شدت این نیاز ها متفاوت باشد. به عقیده گلسر  رفتار های ما انسان ها حاصل انتخابها یی هستند که به منظور ارضای یکی از این پنج نیاز صادر شده است.

هر کدام از نیازهای ما زمانی ارضا میشود که شیوه انتخاب رفتارهای ما به گونه ای باشد که در جهت برآورده شدن تصاویر دنیای مطلوبمان باشد. دنیای مطلوب دومین مولفه اصلی تئوری انتخاب است.

گلسر در کتاب تئوری انتخاب توضیح میدهد که هر کدام از ما انسانها  خواسته هایی داریم که از انها در ذهنمان تصاویری داریم. این تصاویر ذهنی را گلسر دنیای مطلوب مینامد. دنیای مطلوب هر کس شامل سه بخش است.

1)افراد (ادمهای خواستنی)

2) اشیا یا چیز های مطلوب

3) باور ها و اعتقادات

طبق نظریه انتخاب هر یک از ما دارای دنیای مطلوب منحصر به فرد خودمان هستیم.و هر یک از ما انتخابهایمان رابه گونه ای سامان میدهیم که بتوانیم تصاویر دنیای مطلوبمان را تبدیل به واقعیت خارجی کنیم. هرگاه انتخاب های ما به گونه ای باشد که تصاویر ذهنی دنیای مطلوب ما در دنیای خارج تبدیل به واقعیت شود انگاه ما احساس رضایت خاطر و شادمانی میکنیم. و هرگاه انتخاب های ما به گونه ای باشد که این تصاویر در دنیای خارج تبدیل به واقعیت نشوند ما احساس ناخوشایند خواهیم داشت.

 برای این که بتوانیم تصاویر دنیای مطلوب خودمان را در دنیای بیرون بسازیم و نهایتا یکی از نیاز های اساسی خود را ارضا کنیم از خودمان رفتار صادر میکنیم. در نظریه انتخاب رفتار دارای تعریف خاصی است. رفتار در نظریه انتخاب شامل چهار عنصر است.

1) فکر

2)عمل

3)احساس

4)فیزیولوژی

 

گلسر معتقد است هر رفتار شامل فکر کردن است بدین معنی که ما برای هر کاری که میکنیم فکر میکنیم. و بعد ان فکر را عملی میکنیم. در نتیجه این عملی کردن در ما احساسی تولید میشود و نهایتا برای عملی کردن آن فکر بدن ما فیزیولوژی مربوط به ان رفتار را اجرا میکند. بنا براین هر رفتار ما شامل چهار عنصر فکر- عمل- احساس و فیزیولوژی است. گلسر این مجموعه را رفتار کلی مینامد. به عقیده گلسر از چهار عنصر فوق در رفتار کلی ما به دو عنصر فکر و عمل مستقیما کنترل داریم و به دو عنصر احساس و فیزیولوژی به صورت غیر مستقیم کنترل داریم. گلسر در کتاب تئوری انتخاب این موضوع را با مثال یک خودرو توضیح میدهد. تصور کنید که رفتارکلی ما مانند یک خودرو باشد انگاه دو چرخ جلو که به فرمان متصل هستند و در اختیار راننده هستند به مثابه فکر و عمل هستند و دو چرخ عقب که صرفا دنباله رو هستند به مثابه احساس و فیزیولوژی هستند. بنا براین طبق نظریه گلسر ما میتوانیم متناسب با انتخاب هایمان فکر و عمل خود را کنترل کنیم و نتیجتا احساس و فیزیو لوژی خودمان را هم تحت کنترل خودمان داشته باشیم.

 

مطالب مشابه:

مهمترین انتخاب زندگی

  • حسین طارمیلر

پیش نوشت: آنچه می خوانیدصرفا نظرات شخصی من است و اعتبار علمی یا تخصصی در هیچ زمینه ای ندارد.


حرفی که در این پست میزنم حرف جدیدی نیست. حداقل تا جایی که من میدانم در تمام رشته های مختلف علوم انسانی به اقتضای همان علم این حرف را تکرار کرده اند. روانشناسی و جامعه شناسی و مردم شناسی و انسان شناسی و... هر کدام به نوعی این سوال را  پرسیده اند : انسان سالم کیست؟ و چه ویژگی هایی دارد؟

در اینجا کاری با تعاریف تخصصی که از انسان سالم در هر رشته میشود ندارم و صرفا برداشت های خودم را اینجا مینویسم.

از نظر من انسان سالم با انسان خوب فرق دارد.انسان خوب بیش از انکه واقعیت داشته باشد یک ایده است.یک ایده دوست داشتنی که البته معتقدم هرکسی که تلاش کند که این ایده را عملی کند و انسان خوبی باشدمتحمل رنج بسیاری خواهد شد. این رنج به این دلیل است که ما عموما تصور میکنیم که انسان خوب بودن یعنی راضی نگه داشتن همه از خود. و البته به قول استاد عزیزم محمد رضا شعبانعلی  "تلاش برای راضی کردن همه به زودی منجر به ناراضی کردن همه میشود" و این گونه است که فردی که قصد داشت انسان خوبی باشد به زودی وقتی همه را از خود ش ناراضی میبیند به این نتیجه میرسد که دنیا جای خوبی نیست و همه سر جنگ با او دارند و کسی قدرش را نمیداند و .... و رفته رفته تنها و تنها تر میشود. به این شیوه انسان خوب بودن منجر به تجربه کمتر رضایت خاطر درونی و احساس خوب درونی میشود. چنین انسانی رفته رفته حال خودش را بد میکند.

انسان سالم اما انسان خوب به این منا که بیان شد نیست. انسان سالم انسانی است که هم خوب است هم بد، هم خوشحال می شود و هم ناراحت، هم خشمگین میشود هم رافت به خرج میدهد. انسان سالم انسانی است که هم ویژگی های ستوده دارد و هم ویزگی های نکوهیده. اما ویژگی ای که انسان سالم را از انسان ناسالم جدا میکند شیوه بروز حالت های نکوهیده  و یا حتی حالت های ستوده است. به عنوان مثال هیجان خشم یک هیجان کاملا طبیعی است که در همه انسانها به صورت ژنتیکی وجود دارد. اما بروز خشم در انسان سالم ، مدیریت شده است و منجر به خشونت فیزیکی یا کلامی نمیشود. اما همین هیجان خشم وقتی مدیریت نشود میتواند منجر به قتل نفس شود. یا حتی کشتار جمعی.

بنا بر این از نظر من انسان سالم انسانی هست که همه هیجانات را تجربه میکند اما شیوه بروز هیجاناتش به گونه ای است که بروز انها برای دیگرا موجب ضرر نیست.

یونگ جمله ای دارد با این مضمون که ترجیح میدهم انسان کاملی باشم تا انسانی خوب.


پ.ن: در روانشناسی خیلی به یونگ و روانشناسان گذشته نگر علاقه ای ندارم، اما با این جمله یونگ موافقم.

  • حسین طارمیلر

معرفی کتاب تئوری انتخاب (1)
پیش نوشت: این مطلب بخش اول از یک مطلب است که در مورد کتاب تثوری انتخاب مینویسم. امیدوارم مفید باشد.

پیش نوشت دو: این مطالب برداشت های ازاد من به عنوان یک مخاطب عام است از یک موضوع تخصصی.

 

آدم با زخم بروی زمین امد. زخم جدایی. زخم طرد شدن و تبعید شدن به زمین برای ادامه ی زندگی. برای ما که از نسل ادمیم زخم همیشه وجود داشته و چیز غریبی نیست... و هر یک از ما  کوله باری از این گذشته های تلخ داریم که همیشه با خودمان حمل میکنیم.و چقدر حمل ان برایمان سخت و رنج اور بوده و چقدر از دیدن گاه و بیگاه محتویات این کوله بار حالمان بد شده.

 

اگر اهل کتاب و کتاب خوانی باشید حتما اولین جملات کتاب بوف کور صادق هدایت را خوانده اید.

"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارندو اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید."

تجربه های تلخ ما انقدر واقعی و در دسترس ذهن و محتمل برای وقوع دوباره به نظر میرسند که گاهی عملا ما را فلج میکنند و گاهی فکر میکنیم نیازمند جلسات طولانی روان درمانی و روانکاوی و مشاوره هستیم تا بتوانیم گذشته خود را از اعماق ذهنمان بیرون بکشیم و هلاجی کنیم تا بتوانیم دوباره حال خوب را تجربه کنیم.

  روانشناسی کلاسیک که با زیگموند فروید شروع شد چنین دید گاهی داشت و معتقد بود ریشه بسیاری از روان رنجوری ها و روان ازردگی های بشر در تجربه های تلخ دوران کودکی اوست و درمان ان از طریق روان کاوی و ریشه یابی  و شناخت عامل اصلی ایجاد مشکل انجام میشود. فروید تا انجا پیش رفت که ادعا کرد عقده ها که حاصل تجربه های تلخ گذشته ما هستند ما را کنترل میکنند و عملا گاه اختیار امور به دست میگیرند.

بسیاری از ما البته بدون این که فروید را بشناسیم و با نظریاتش اشنا باشیم کم و بیش همان طور رفتار میکنیم و حال و اینده خود را تحت تاثیر گذشته خود خلق میکنیم.
اما همه این طور نیستند. از جمله کسانی که با نظریات گذشته نگر فروید و یونگ و امثالهم مخالفت کرد دکتر ویلیام گلسر بود. روانپزشک معروف امریکایی. گلسر نظریه پرداز تئوری انتخاب، معتقد بود ما بیشتر از ان چه که تصور میکنیم، بر زندگی خودمان کنترل داریم و تمام اعمال و رفتار ما و حتی احساساتی که تجربه میکنیم حاصل انتخاب های ماست.

گلسر حتی معتقد است آن چیزی را که روانپزشکان و روانشناسان تحت عنوان بیماری افسردگی و اظطراب میشناسند در حقیقت بیماری یا عارضه ای خارج از کنترل فرد نیست که بر او عارض شده باشد. بلکه وضعیت های کاملا طبیعی مغز هستند که فرد انتخاب کرده که خود را در ان وضعیت ها قرار دهد.

احتمالا به نفع ارضای بعضی از نیاز های اساسی خود این کار را میکند. که البته روشهای موثری نیستند و فرد میتواند انتخاب های بهتری بکند.

گلسر بر خلاف نظر رایج روانپزشکان و روانشناسان، انسان را اسیر و در کنترل ترشح هورمون های خاص در مغز نمیداند و معتقد است این ماییم که تصمیم میگیریم با انتخاب رفتار ها و اعمالمان چه حسی را در خودمان به وجود بیاوریم. و باید مسئوولیت ان احساسات را چه خوب و چه بد بپذیریم.

 

برخلاف روانشناسی سنتی، گلسر معتقد بود که ما علی رغم داشتن تجربه های تلخ در گذشته میتوانیم اینده خوبی را برای خودمان رقم بزنیم و این کار نیازی به کنکاش در گذشته افراد ندارد. او معتقد است گذشته هر چه که بوده تمام شده و امروز ما مشکلی هم اگر داریم مربوط به امروز است و میتوانیم ان را حل کنیم. گذشته گذشته است و خارج از دسترس ماست و تغییر ان غیر ممکن است، پس برای حل مشکل امروز باید مشکلات امروز را بررسی کرد و کنکاش گذشته نتیجه ای در بر ندارد.

ویلیام گلسر کتابی دارد که در ان اساس تئوری انتخاب را با زبانی ساده  و روان توضیح و البته اموزش میدهد که بسیار کاربردی و مفید است.

ادامه دارد...



تئوری انتخاب (2)

  • حسین طارمیلر