گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

گاه نوشت های من، حسین طارمیلر

یادداشتهایی در باره ی زندگی، آرامش و غم زدایی

من؟ حسین طارمیلر. کسی که به دنبال فهم بهتر زندگی و جهان است . اینجا از هنر زندگی کردن می نویسم و مخاطب این وبلاگ قبل از هر کس خودم هستم. مینویسم تا بعدا فراموش نکنم و بدانم که قبلا در مورد مسایل چطور فکر میکرده ام.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

بر دوستان رفته افسوس چه میخوریم؟

ما خود مگر قرار اقامت نهاده ایم؟

 

پیش نوشت یک: این مطلب رنگ و بویی شخصی دارد و بیشتر از ان جهت نوشته شده که کمی احساساتم را تخلیه کرده باشم.

پیش نوشت دو: سه چهار هفته پیش مطلبی در باب مرگ نوشتم که قبل از ذخیره شدن پاک شد. خواستم دوباره بنویسم اما دیگر حوصله تایپ مجدد نداشتم. گفتم بماند تا وقتی دیگر. امروز مطلع شدم رضا جهانی نوازنده مشهور تار و ستار که از دور اشنایی جزیی با ایشان داشتم به علت عارضه ی سرطان از میان ما رفت. دوباره همه انچه از پیش نوشته بودم برایم زنده شد.  نوشته ای که قبلا نوشته بودم کمی جنبه تحلیلی و فلسفی داشت اما این متن کمتر چنان حال و هوایی دارد و البته نه به بلندای ان.

 

سرطان ، تصادف ، مرگ طبیعی، قتل یا هرچه که باشد ما روزی باید از این خانه برویم. خانه ای که به ان سخت عادت کرده ایم و گاه فراموش میکنیم که این منزل موقتی است. شاید منزل دیگری هم البته در کار نباشد اما به هر حال این منزل منزل اخر است. چندی پیش که مطلع شدم استاد شجریان نیز مبتلا به سرطان شده ناراحت شدم. اما وقتی دیدم از سرطان به عنوان هم خانه یاد میکند کمی ارام شدم. این روح انقدر وسعت پیدا کرده که دیگر اسیر جسم نیست و میداند که این جسم چه بسا خانه ای است موقت که روزگاری او ساکنش بوده و حالا مدتی را باید با سزطان همخانه باشد.

صحبت از مرگ و رفتن عزیزان و دیدن این رفتن که میشود بیش از انگه غصه رفتگان رو بخورم غصه خودم را میخورم.

در ان نوشته که مجال انتشار نیافت، بحثی کرده بودم در باب کیفیت و کمیت عمر. بحثم این بود که همه ما خواستار طول عمر هستیم اما کمتر به کیفیت ان اهمیت میدهیم. این اعتیاد است تقریبا. اعتیاد به زنده گی.  غصه این را می خورم که معتاد به زندگی شده ام. از زندگی از این فرصت کوتاه از این لحظه های در حال عبور حد اقل بهره را میبرم. و این جای  بسی ناراحتیست.   می ترسم از ان روزی که پیش از ان که اما ده باشم زمزمه ای در گوشم بشنوم و به خود ایم و ببینم که "جرس فریاد میدارد که بر بندید محمل ها".


  • حسین طارمیلر

دلتنگی

۲۶
آبان

دلی که هر از گاهی تنگ نشود وضعیتش کمی خطرناک است.
برخلاف دیگران که فکر میکنند دل تنگی نشانه خوبی نیست و نشانه این است که حالشان بد است،

 من گمان میکنم که این برای ادم نشانه خوبی است. نشانه بی تفاوت نبودن است.

نشانه این که هنوز چیزی برای تو مهم است. 

این یعنی هنوز دلیلی برای زنده بودن داری.

یعنی هنوز میشود ادامه داد.

دلتنگی خودش به تنهایی چیز شیرینی است برای زندگی هرچند ظاهر ناراحت کننده ای دارد اما دلیلیست برای زندگی کردن.



دلتنگی اگر از این جنس باشد زیباست.

به یاد یاری خوشا قطره اشکی

ز سوز عشقی خوشا زندگانی



دلت که تنگ نشد باید فکری به حال خودت بکنی.

احتمالا دیگر به اخر خط رسیده ای.

  • حسین طارمیلر

معرفی کتاب تئوری انتخاب (1)
پیش نوشت: این مطلب بخش اول از یک مطلب است که در مورد کتاب تثوری انتخاب مینویسم. امیدوارم مفید باشد.

پیش نوشت دو: این مطالب برداشت های ازاد من به عنوان یک مخاطب عام است از یک موضوع تخصصی.

 

آدم با زخم بروی زمین امد. زخم جدایی. زخم طرد شدن و تبعید شدن به زمین برای ادامه ی زندگی. برای ما که از نسل ادمیم زخم همیشه وجود داشته و چیز غریبی نیست... و هر یک از ما  کوله باری از این گذشته های تلخ داریم که همیشه با خودمان حمل میکنیم.و چقدر حمل ان برایمان سخت و رنج اور بوده و چقدر از دیدن گاه و بیگاه محتویات این کوله بار حالمان بد شده.

 

اگر اهل کتاب و کتاب خوانی باشید حتما اولین جملات کتاب بوف کور صادق هدایت را خوانده اید.

"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارندو اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید."

تجربه های تلخ ما انقدر واقعی و در دسترس ذهن و محتمل برای وقوع دوباره به نظر میرسند که گاهی عملا ما را فلج میکنند و گاهی فکر میکنیم نیازمند جلسات طولانی روان درمانی و روانکاوی و مشاوره هستیم تا بتوانیم گذشته خود را از اعماق ذهنمان بیرون بکشیم و هلاجی کنیم تا بتوانیم دوباره حال خوب را تجربه کنیم.

  روانشناسی کلاسیک که با زیگموند فروید شروع شد چنین دید گاهی داشت و معتقد بود ریشه بسیاری از روان رنجوری ها و روان ازردگی های بشر در تجربه های تلخ دوران کودکی اوست و درمان ان از طریق روان کاوی و ریشه یابی  و شناخت عامل اصلی ایجاد مشکل انجام میشود. فروید تا انجا پیش رفت که ادعا کرد عقده ها که حاصل تجربه های تلخ گذشته ما هستند ما را کنترل میکنند و عملا گاه اختیار امور به دست میگیرند.

بسیاری از ما البته بدون این که فروید را بشناسیم و با نظریاتش اشنا باشیم کم و بیش همان طور رفتار میکنیم و حال و اینده خود را تحت تاثیر گذشته خود خلق میکنیم.
اما همه این طور نیستند. از جمله کسانی که با نظریات گذشته نگر فروید و یونگ و امثالهم مخالفت کرد دکتر ویلیام گلسر بود. روانپزشک معروف امریکایی. گلسر نظریه پرداز تئوری انتخاب، معتقد بود ما بیشتر از ان چه که تصور میکنیم، بر زندگی خودمان کنترل داریم و تمام اعمال و رفتار ما و حتی احساساتی که تجربه میکنیم حاصل انتخاب های ماست.

گلسر حتی معتقد است آن چیزی را که روانپزشکان و روانشناسان تحت عنوان بیماری افسردگی و اظطراب میشناسند در حقیقت بیماری یا عارضه ای خارج از کنترل فرد نیست که بر او عارض شده باشد. بلکه وضعیت های کاملا طبیعی مغز هستند که فرد انتخاب کرده که خود را در ان وضعیت ها قرار دهد.

احتمالا به نفع ارضای بعضی از نیاز های اساسی خود این کار را میکند. که البته روشهای موثری نیستند و فرد میتواند انتخاب های بهتری بکند.

گلسر بر خلاف نظر رایج روانپزشکان و روانشناسان، انسان را اسیر و در کنترل ترشح هورمون های خاص در مغز نمیداند و معتقد است این ماییم که تصمیم میگیریم با انتخاب رفتار ها و اعمالمان چه حسی را در خودمان به وجود بیاوریم. و باید مسئوولیت ان احساسات را چه خوب و چه بد بپذیریم.

 

برخلاف روانشناسی سنتی، گلسر معتقد بود که ما علی رغم داشتن تجربه های تلخ در گذشته میتوانیم اینده خوبی را برای خودمان رقم بزنیم و این کار نیازی به کنکاش در گذشته افراد ندارد. او معتقد است گذشته هر چه که بوده تمام شده و امروز ما مشکلی هم اگر داریم مربوط به امروز است و میتوانیم ان را حل کنیم. گذشته گذشته است و خارج از دسترس ماست و تغییر ان غیر ممکن است، پس برای حل مشکل امروز باید مشکلات امروز را بررسی کرد و کنکاش گذشته نتیجه ای در بر ندارد.

ویلیام گلسر کتابی دارد که در ان اساس تئوری انتخاب را با زبانی ساده  و روان توضیح و البته اموزش میدهد که بسیار کاربردی و مفید است.

ادامه دارد...



تئوری انتخاب (2)

  • حسین طارمیلر

خنک آن قمار بازی که ببخات هر چه بودش
بنماند   هیچش   الا   هوس   قمار   دیگر

احتمالا برای شما هم اتفاق افتاده باشه که توی شهر بازی بخواید شانس خودتونو تو بازی های شانسی امتحان کنید. معمولا خیلی سخت میشه توی اون بازی ها برنده شد. و معمولا بازیها طوری طراحی میشن که تعداد خیلی کمی از افراد دفعه اول که شانس خودشونو امتحان میکنند برنده میشن.
معمولا بعد از یکی دوبار که شانس خودمونو امتحان میکنیم و برنده نمیشیم تصمیم میگیریم دیگه بازی رو ادامه ندیم. یا به عبارتی دیگه قمار نکنیم. بازی های شانسی رو میشه به نوعی قمار در نظر گرفت. چون به هر حال با شانس به صورت مستقیم در ارتباطه. ما وقتی باخت میدیم تو این بازی ها معمولا چیزی که از دست میدیم پولمونه. که بعد از یکی  دو بار دیگه دلمون نمیاد که پول بیشتری رو از دست بدیم. و از ادامه بازی صرف نظر میکنیم. اما یه نوع قمار هست که هرچی باخت میدیم باز دلمون میخواد قمار کنیم. با تمام سختی ای که در باختش وجود داره و با تمام تلخی ای که باخت تو این قمار داره، ولی باز هم شوق بازی دوباره اش در وجودمون هست.به نوعی شیرینی بازی این قمار اینقدر هست که با این که تلخی تهشو تجربه کردیم باز هم مایلیم که دوباره قمار کنیم. تو این قمار گرونترین چیز زندگیمونو یعنی خود زندگی رو میبازیم ولی پشیمان نمیشیم. و همیشه "هوس قمار دیگر" تو دلمون میمونه. قمار عشق تنها قماریه که ما حتی اگر باخت بدیم دوباره دوست داریم بازی کنیم.

  • حسین طارمیلر

شب

۰۲
آبان

 برداشت یک:

چند سال پیش یک کتاب در مورد توسعه مهارت های نوشتاری در زبان انگلیسی میخواندم. کتاب قدیمی ای بود. اسم کتاب developing writing skills بود. احتمالا در بازار پیدا نمیشود. چون سال چاپ ان مربوط به دهه 50- 60 میلادی بود و من هم ان را به طور کاملا اتفاقی در یک زیر زمین لابلای کتاب های رها شده ی یک دانشجوی رشته فیزیک که قبل از انقلاب به امریکا مهاجرت کرده بود پیدا کردم. کتاب برای کسانی نوشته شده است که زبان اصلی انها زبان انگلیسی است.   در یک بخش از کتاب که مربوط به اموزش نوشتن  روز نوشته هاست یک داستان کوتاه بود که از زبان یک دختر نوشته شده بود که در شیفت شب کار میکرد و برای رفت و امد از محل کار تا خانه باید از اتوبوس استفاده میکرد. نقل داستان این بود که ان دختر مردمانی را که در شب زیست میکردند و در روز میخوابیدند توصیف میکرد. از دید او مردمان شب با مردمان روز بسیار تفاوت داشتند.در نگاه او انها کسانی هستند که دیدشان نسبت به زندگی با مردمان روز متفاوت است. و زندگی را و ارامش شب را میفهمند و زیست شبانه را اگاهنه انتخاب کرده اند و و سکوت شب را به هرج و مرج روز ترجیح داده اند. ....

برداشت دو :

خودم را میبینم که در شب ارامش بیشتری پیدا میکنم. غروب که میشود و افتاب که میرود بر خلاف عموم مردم من حالم بهتر میشود. روز ها منتظرم تا شب شود و زندگی من شروع شود. انگار من هم یکی از ان مردمان شبم. مردمانی که سکوت و ارامش شب را ترجیح میدهدند به روشنایی و هیا هوی روز و به بودن و شنیدن و دیدن ادمهایی که هر روز مسابقه وار کار میکنند و در یک رقابت تنگا تنگ با یکدیگر در جدالند. اما مردمان شب این طور نیستند. مردمان شب با هم رقابتی ندارند. با هم جدالی ندارند باهم حتی حرفی هم ندارند که بزنند. مردمان شب فقط نگاه میکنند  و با نگاهشان با هم حرف میزنند. و با نگاهشان هم را نوازش میکنند. اتوبوس های شب مثل اتوبوس های روز شلوغ نیستند. در اتوبوس های شب مردم مثل کرمها در هم نمی لولند. انها ازادند که هر صندلی را که دوست داشتند انتخاب کنند و بنشینند. احتمالا کنار پنجره در سکوت چراغ های خیابان را نگاه میکنند که یکی پس  از دیگری از کنارشان رد میشوند. مردمان شب خاصند و با مردمان روز خیلی فرق دارند. حتی مردم در شب هم با همان مردم در روز متفاوتند و مثل مردمان شب رفتار میکنند. نمیدانم این ویژگی مردمان شب است یاویژگی خود شب. هر چه هست زیباست و دوست داشتنی و ارزشش را دارد که برای یکبار تجربه هم که شده یک سفر شبانه با اتوبوس بروید تا لذت سکوت و ارامش شب را تجربه کنید.



  • حسین طارمیلر